✒️ شوکت افشاری، دانشآموختۀ دکتری، گرایش تاریخ ایران بعد از اسلام، دانشگاه خوارزمی
پرداختن به وضعیت کارگران ایران و تاریخنگاری کار در ایران سابقۀ چندان زیادی ندارد. در سالهای اخیر، برخی آثار منتشرشده در این حوزه توانستهاند تا حدی تاریخ فرودستان را ثبت کنند. بااینحال، آنچه همچنان مغفول مانده روایت زندگی اجتماعی و اقتصادی زنان کارگر، چه در خانه و چه در کارخانه، است. در بسیاری از متون کارگری، زنان یا نادیده گرفته شدهاند یا حضورشان کمرنگ بوده و بهسختی میتوان ردپایی از تجربۀ زیستۀ آنان یافت، اما کتاب خاک کارخانه تصویری روشن از بخشی از زندگی زنان کارگر در کارخانۀ چیتسازی بهشهر ارائه میدهد.

۱. معرفی نویسنده: کتاب خاک کارخانه؛ پارچههای ناتمام چیتسازی بهشهر و سرگذشت آخرین کارگران اثر شیوا خادمی است. او دانشآموختۀ رشتۀ عکاسی و نویسندهای با تجربۀ فعالیت در مطبوعات است. این کتاب مهمترین اثر اوست که نشر اطراف آن را در سال ۱۴۰۲ منتشر کرده است. خاک کارخانه حاصل پنج سال تحقیق و جستوجوی نویسنده است. در سال ۱۳۹۷، خادمی راهی بهشهر شد تا با دوربینش ردپای کارخانهای را ثبت کند که دیگر فعالیتی نداشت: «بند دوربین را روی شانهام جابهجا میکنم. جلوی در بسته دنبال راهی میگردم. عزم کردهام کارخانه را که دیگر زنده نیست، با همۀ درهای بسته که یکیدوتا هم نیستند، هرجور شده ثبت کنم.»
۲. معرفی کتاب: خاک کارخانه نمونهای از مستندنگاری در حوزۀ کار است. مستندنگاری با گردآوری اسناد، مدارک و روایتها، روند شکلگیری یک پدیده یا فعالیت را بازنمایی میکند. این شیوه، ابزاری مؤثر در خدمت تاریخنگاری است و میتواند به فهم دقیقترتحولات یک رویداد یا تاریخ یک مکان کمک کند. در دل مستندنگاری، نوعی تاریخ شفاهی نیز نهفته است، بهویژه زمانیکه با انسانهایی مواجه میشویم که خود در شکلگیری آن تحولات نقش داشتهاند. پژوهشگر امروزی برای درک عمیقتر موضوع، ناگزیر از بهرهگیری از دادههای تاریخ شفاهی است. این اهمیت زمانی دوچندان میشود که اسناد مکتوب یا موجود ناقصاند یا به کلی در دسترس نیستند. در چنین شرایطی، تاریخ شفاهی میتواند خلأهای تاریخی را پر کرده و تصویری کاملتر از گذشته ارائه دهد.
نویسنده در کتاب خاک کارخانه در جستوجوی هویت کارخانۀچیتسازی بهشهر است؛ کارخانهای که به نوعی بافت اجتماعی آن را کارگرانی از اطراف بهشهر و حتی شهرهایی دورتر مانند آذربایجان شکل داده بودند. هویت این مکان، در دل انسانهایی که سالها با آن زیسته و کار کردهاند بهخوبی بازتاب یافته است. شیوا خادمی با همنشینی و گفتوگو با پیرمردان و پیرزنانی که روزگاری در این کارخانه کار میکردند و همچنین با مدیران و حتی فیلمسازان مرتبط تلاش کرده است تا تاریخ شفاهی بنایی تخریبشده را ثبت کند؛ بنایی که اگرچه دیگر وجود فیزیکی ندارد، اما ردپایش در حافظۀ جمعی کارگرانش باقی مانده است.
کتاب شامل هفده روایت یا بهعبارتی گفتوگوی نویسنده با کارکنان کارخانه است. از این میان، هشت گفتوگو به زنان کارگری اختصاص دارد که در این کارخانه مشغول به کار بودهاند؛ زنانی که روایتهایشان بخشی از تاریخ ناگفتۀ کار در ایران را روشن میکند.

۳. خاک کارخانه و تاریخ کارگری زنان: اگر نگاهمان را از تاریخ تأسیس و سقوط کارخانۀ چیتسازی بهشهر برداریم، آنچه در سراسر کتاب برجسته میشود روایت زندگی کارگران است؛ روایتی که بسیاری از زوایای پنهان آن در این اثر آشکار شدهاند، بهویژه زندگی زنان کارگر. در تاریخنگاری کارگری ایران، منابعی که بهطور مستقیم به تجربۀ زیستۀ زنان کارگر پرداخته باشند بسیار نادرند. ازهمینرو، خاک کارخانه را میتوان یکی از نخستین آثاری دانست که زنان کارگر را در مرکز توجه قرار داده است. این تمرکز ویژه، احتمالاً بیارتباط با تجربۀ شخصی نویسنده نیست. مادربزرگ شیوا خادمی ازجمله زنان شاغل در همین کارخانه بوده و همین پیوند خانوادگی انگیزهای برای پرداختن به همکاران زن مادربزرگ و شنیدن روایتهای آنان فراهم کرده است.
کتاب با این رویکرد، نهتنها به بازسازی خاطرات فردی پرداخته، بلکه بخشی از تاریخ فراموششدۀ زنان کارگر را به ثبت رسانده است. بخش قابل توجهی از زنان کارگر کارخانۀ چیتسازی بهشهر پیش از انقلاب ۱۳۵۷ وارد این مجموعۀ صنعتی شدهاند. اشتغال زنان آن هم در قالب نیروی کارگری در دورۀ پهلوی پدیدهای نسبتاً نو و کمسابقه بود. با گسترش صنایع در شهرهای بزرگ، فرصتهای شغلی برای زنان افزایش یافت بهویژه در صنایعی که با کمبود نیروی انسانی مواجه بودند. کارفرمایان نیز به دلیل دستمزد پایینتر، توقعات کمتر و تصور اطاعتپذیری بیشتر زنان نسبت به مردان تمایل داشتند از نیروی کار زن استفاده کنند. با این حال، بسیاری از جنبههای زندگی زنان کارگر در منابع تاریخی و پژوهشهای کارگری آن دوره مغفول ماندهاند.
موضوعاتی چون میزان حقوق دریافتی، دلایل ورود به بازار کار، شرایط محیط کار، بهداشت فردی، نگهداری از کودکان خردسال، مزاحمتهای محیطی، آسیبهای جسمی ناشی از کار، امکانات تفریحی، سوادآموزی و دلایل محرومیت از اشتغال همگی ازجمله مسائلی هستند که کمتر مورد توجه پژوهشگران قرار گرفتهاند. اما کتاب خاک کارخانه در این زمینه رویکرد متفاوتی دارد. نویسنده با دقت و حساسیت، این مؤلفهها را در روایتهای زنان کارگرشناسایی کرده و لایههای پنهان زندگی آنان را به تصویر کشیده است. همین ویژگی، کتاب را به اثری ارزشمند و شایستۀ تقدیر در حوزۀ تاریخنگاری اجتماعی و کارگری تبدیل کرده است.
در منابع تاریخی موجود، اطلاعات مربوط به زیست کارگری زنان اغلب مبهم و ناقص است. بهویژه در مواردی که پای مفاهیمی چون «ناموس»و «آبرو» در میان بوده است اسناد بهندرت چیزی ثبت کردهاند. همین حساسیتهای فرهنگی و اجتماعی باعث شده شکایات زنان از آزارهای احتمالی کارفرمایان یا همکاران مرد در اسناد رسمی کمتر بازتاب یابد و تصویری غیرواقعی از امنیت کامل محیطهای صنعتی برای زنان شکل بگیرد.
بااینحال، نباید مانند برخی روایتهای کلینگر، ازجمله دیدگاه جان فوران، چنین نتیجه گرفت که دختران شاغل در کارخانهها بهعنوان «دختران کارخانهای» شناخته میشدند و به همین دلیل از ازدواج محروم میماندند. برعکس، در کتاب خاک کارخانه، مصاحبههای متعدد با زنان کارگر نشان میدهد که اشتغال درکارخانه نه تنها به آنان هویت و استقلال اجتماعی بخشیده، بلکه دربسیاری موارد به شکلگیری روابط عاطفی و ازدواج نیز کمک کرده است. ازدواجهای کارگری، اغلب در همان محیط کارخانه شکل گرفتهاند. فضایی که اگرچه پرسروصدا و مردانه بود، اما برای بسیاری از زنان بستری برای دیده شدن و ساختن آیندهای متفاوت فراهم میکرد. البته در برخی موارد، مردان با شناخت از فضای کاری و از سر «غیرت» مانع ادامۀ اشتغال همسران خود میشدند. یکی از زنان در روایتش چنین میگوید: «بخش ریسندگی مردا هم بودند. سروصدا هم زیاد بود. صدا به صدا نمیرسید. چند صد ماشین همزمان کار میکردند. صدا اینقدربلند بود که حد نداشت. اوستاکار هم مرد بود، مجبور میشد بیاد توی گوشِت حرف بزنه و مثلاً بگه نخ تموم شده یا بیا فلان ماشین خراب رو درست کن. خب آقام هم خوشش نمیاومد دیگه، گفت بیا بیرون.» این روایتها نشان میدهند که تجربۀ زنان کارگر، ترکیبی پیچیده از استقلال، محدودیت، هویتیابی و تعامل با ساختارهای مردسالارانه بوده است؛ تجربهای که در خاک کارخانه با صداقت و دقت ثبت شده و به همین دلیل، جایگاه ویژهای در تاریخنگاری اجتماعی ایران دارد.
یکی از مهمترین دستاوردهای اشتغال زنان در کارخانۀ چیتسازی بهشهر چیزی فراتر از دریافت دستمزد بود: سوادآموزی. برای بسیاری از زنان کارگر، ورود به کارخانه فرصتی فراهم کرد تا با وجود دشواریهای خانهداری و مسئولیتهای خانوادگی به تحصیل بپردازند. این تجربه، اگرچه با فشارهای جسمی و روحی همراه بود، اما در روایتهای آنان با رضایت و افتخار همراه است. یکی از زنان در گفتوگو با نویسنده میگوید: «آن موقع، بچۀآخرم را باردار بودم. حالم اصلاً خوش نبود. مگه تو اون اوضاع میتونستم درس یاد بگیرم؟ اما رفتم. راضیام که با اون همه فشار و سختی با سواد شدم. افزایش حقوق هم داشتم.» این روایتها نشان میدهد که کارخانه برای بسیاری از زنان نهفقط محل کار، بلکه فضایی برای رشد فردی و اجتماعی بوده است.

کتاب خاک کارخانه گنجینهای ارزشمند از دادههای تاریخی، بهویژه در زمینۀ زیست کارگری زنان، برای پژوهشگران اجتماعی و مورخان است. روایتهای زنان کارگر در این اثر، تصویری زنده و انسانی از روابط میان کارگران ارائه میدهد. آنان از صمیمیتی میگویند که در حیاط کارخانه شکل میگرفت. جایی که دوشادوش هم پارچهای پهن میکردند و افطار را با هم شریک میشدند. حتی از لذتهای کوچک روزمره مانند نوشیدن چای روی دستگاههای بافندگی پر از پرز با گرمی یاد میکنند. در کنار این لحظات صمیمانه، کتاب با دقت به کمبودهای ساختاری محیط کار اشاره دارد. محقق باید در پس این خاطرات گرم، شرایط سخت و ناکارآمدیهای محیط کارخانه را نیز ببیند. نبود سالن غذاخوری، فقدان زمان مشخص برای استراحت، و فشار کاری بالا ازجمله واقعیتهایی است که در روایتها منعکس شدهاند. یکی از زنان کارگر چنین میگوید: «قبلش ما وقت صبحانه نداشتیم. سرپا لقمۀ نون گاز میزدیم و یه لیوان چایی با گرد پنبه میخوردیم.» این تضاد میان رنج و رضایت و میان سختی و همدلی، از خاک کارخانه اثری ساخته که نه تنها تاریخ یک مکان، بلکه تاریخ احساسات، روابط و مقاومت زنان کارگر را ثبت کرده است. یکی از روایتهای تأثیرگذار در خاک کارخانه، شوق زنانی است که با پای پیاده، پیش از سوت کارخانه، خود را به محل کار میرساندند و پس از پایان شیفت، با همان سرعت به خانه بازمیگشتند. نه برای استراحت، بلکه برای انجام وظایف خانهداری که همچنان بر دوششان بود. این اشتیاق به کار در کنار عجله برای بازگشت، بهروشنی نشان میدهد که کارخانه فاقد سرویس رفتوآمد بوده است و زنان متأهل ناگزیر بودند زمان را مدیریت کنند تا هم درتولید مشارکت داشته باشند و هم در خانه نقش سنتی خود را ایفا کنند.
اشتغال بیرون از خانه، مسئولیتهای خانگی را از آنان سلب نمیکرد، بلکه به آن میافزود. بااینحال، زنان کارگر بهشهر از اینکه میتوانستند نانی به سفرۀ خانواده بیاورند خرسند بودند. به قول خودشان، این درآمد هرچند اندک «چشمه باریکهای» بود که برایشان برکت داشت. این رضایت از حقوق ناچیز در کنار اطاعتپذیری از دستورات کارفرما، نشاندهندۀ شرایطی است که زنان کارگر در آن با کمترین توقع بیشترین تلاش را میکردند. یکی از زنان در روایتش چنین میگوید: «بعضی روزها دلم نمیخواست برم سر کار، از کار فرار نمیکردم. از فشار کار بعضی وقتا واقعاً هلاک میشدم. تازه به خونه هم برمیگشتم به همون اندازه کار بود. خواهرم، طلعت، بیشتر از چند ماه تو کارخونه دوام نیاورد. سه ماه بعد بیرون آمد.» این روایتها نه تنها از سختیهای جسمی و روانی کار حکایت دارند، بلکه از مقاومت،تعهد و معنای اجتماعی اشتغال برای زنان نیز پرده برمیدارد. خاک کارخانه با ثبت این تجربهها، تصویری چندلایه از زنانی ارائه میدهد که در سکوت ستونهای پنهان تولید و خانواده بودند.
یکی از موضوعاتی که در منابع تاریخی کارگری کمتر مورد توجه قرار گرفته سوانح حین کار بهویژه در مورد زنان شاغل در صنایع نساجی و پارچهبافی است. کتاب خاک کارخانه با روایتهایی دقیق و انسانی این خلأ را تا حد زیادی پر کرده است. زنان کارگر در این صنعت، مانند همتایان مرد خود در معرض خطرات جدی بودند، اما آسیبهای آنان کمتر ثبت و بازگو شده است. در یکی از روایتهای کتاب، حادثهای هولناک شرح داده میشود که در اثرخروج ناگهانی ماسوره از دستگاه بافندگی رخ داده است: «اگه یه تار پاره بشه، ماکو از دستگاه بیرون میپره و اگه به کسی بخوره، ممکنه درجا بکشه. چون نوک ماکو قطعۀ فلزی خیلی تیز داره. ما از قدیمیها شنیده بودیم که یه بار ماکو جدا شده و خورده بود به سر یه کارگر مسن و بندۀ خدا فوت شده. یادمه نامزد بودم، تازه داشتم یاد میگرفتم با ماشین کار کنم. چون هنوز وارد نبودم، یهروز ماکو از ماشین در رفت. شانس آوردم که ماکو قسمت تیزش بهم نخورد. قسمت پشتش که چوبیه به کمرم خورد. آسیب جدی نزد فقط یهکم زخمی شدم. مرخصی گرفتم و به خانه رفتم.»
این نمونهها نشان میدهد که محیطهای صنعتی برای زنان نیزپرخطر بودهاند، اما بهدلیل کمتوجهی تاریخی این خطرات کمتر مستند شدهاند. خاک کارخانه با ثبت چنین روایتهایی، نه تنها به بازسازی تاریخ کار زنان کمک میکند، بلکه ضرورت مستندنگاریهای مشابه در دیگر کارخانهها و شهرها را یادآور میشود. امید است که پژوهشگران با انجام مصاحبههای گسترده با شاهدان عینی بتوانند این خلأ را جبران کرده و بر غنای تاریخ کارگری، به ویژه در حوزۀ زنان، بیفزایند.






