نظریه و آرشیو: واقعیت تاریخی چگونه به دانش تاریخی بدل می‌شود؟

✒️ علی میرسپاسی، استاد مطالعات اسلامی و خاورمیانه دانشگاه نیویورک

 

تصور کنید در یکی از صبح‌های زمستان سال ۱۳۱۳ هستیم. در زمین‌های جلالیه، جایی که هنوز پردیس آشنای دانشگاه تهران ساخته نشده است، گروهی از وزیران، معماران، استادان و مقامات دولتی گرد آمده‌اند. تالار تشریح دانشکده طب را افتتاح می‌‌کنند. بعد چند عکس گرفته می‌شود وسخنرانی‌هایی ایراد می‌شود. بعدها همین لحظه بارها به ‌عنوان «روز تأسیس دانشگاه تهران» بازگو خواهد شد. اکنون مورخی وارد آرشیو می‌شود و می‌پرسد: دانشگاه تهران دقیقاً در چه روزی تأسیس شد و مؤسس آن چه کسی بود؟

 

پرسش در نگاه نخست ساده است. کافی است سند درست را بیابیم. قانون «اجازه تأسیس دانشگاه در تهران» در هشتم خرداد ۱۳۱۳ به تصویب مجلس شورای ملی رسید. ماده نخست به وزارت معارف اجازه می‌داد مؤسسه‌ای به نام دانشگاه برای تعلیم درجات عالی علوم، فنون، ادبیات و فلسفه در تهران تأسیس کند. اما مراسم گشایش دانشگاه و نصب لوح یادبود در پانزدهم بهمن همان سال برگزار شد. پیش از هر دو تاریخ نیز مدرسه طب، مدرسه حقوق و علوم سیاسی، دارالمعلمین عالی و چند مؤسسه دیگر وجود داشتند و بعداً در سازمان دانشگاه ادغام شدند. پس کدام تاریخ، تاریخ تأسیس است: تاریخ تصویب قانون، تاریخ گشایش نمادین، زمان آغاز ساختمان‌ها، نخستین ثبت ‌نام دانشجویان، یا لحظه‌ای که نهادهای پیشین در ساختاری تازه به یکدیگر پیوستند؟

 

درباره «مؤسس» نیز مسئله به همین اندازه پیچیده است. می‌توان از رضاشاه سخن گفت که قدرت سیاسی و منابع دولتی را بسیج کرد؛ از علی‌اصغر حکمت که به‌عنوان وزیر معارف لایحه را پیش برد و نخستین رئیس دانشگاه شد؛ از عیسی صدیق که درباره سازمان دانشگاه مطالعه و طرح تهیه کرد؛ از آندره گدار و دیگر معماران که صورت فضایی دانشگاه را پدید آوردند؛ از نمایندگان مجلس که مبنای حقوقی آن را تصویب کردند؛ یا از استادان و مدارس عالی پیشینی که بدون آنها نهادی برای ادغام و بازسازی وجود نداشت. آیا «مؤسس» نام یک شخص است، عنوان یک مقام، یا نام فشرده فرایندی نهادی و جمعی؟

 

در بحث رابطه نظریه و واقعیت تاریخی، تاریخ‌نویس پیش از هر چیز وظیفه دارد واقعه را درست گزارش کند؛ پژوهش‌هایی که شتابزده در قالب نظریه قرار می‌گیرند گاه از توصیف صحیح بازمی‌مانند؛ جامعه‌‌شناس یا پژوهشگر علوم سیاسی ممکن است روایت کلانی بسازد، بی‌آنکه حتی روز تأسیس یا مؤسس دانشگاه تهران را به درستی تشخیص دهد. لذا، هیچ ظرافت نظری نمی‌تواند تاریخ نادرست، سند جعلی یا نسبت بی‌اساس را نجات دهد. اگر واقعه‌ای در روز معینی رخ نداده باشد، نظریه حق ندارد آن را به آن روز منتقل کند.

 

اما همین مثال نتیجه‌ای دیگر نیز دارد. برای یافتن «فکت درست» باید ابتدا بدانیم تأسیس را چه می‌نامیم. تصویب حقوقی؟ گشایش تشریفاتی؟ پیدایش سازمان اداری؟ آغاز آموزش؟ یا تکوین تدریجی یک نهاد؟ سند بدون پاسخ به این پرسش نمی‌تواند یک تاریخ را به‌عنوان تاریخ نهایی برگزیدند. نظریه جای واقعیت را نمی‌گیرد؛ نظریه به ما می‌گوید دقیقاً کدام واقعیت را می‌جوییم و چرا یکی از چند تاریخ ممکن برای استدلال ما اهمیت بیشتری دارد.

 

بنابراین اختلاف اصلی میان وفاداری به سند و علاقه به نظریه نیست. اختلاف بر سر این است که آیا نمی‌توان سند را بدون پرسش خواند. استدلال من این است: نظریه، در معنای گسترده آن، پرسش را سامان می‌دهد؛ شواهد تاریخی پاسخ را محدود و اصلاح می‌کنند؛ و مقایسه تجربی توضیح را می‌آزماید و در صورت لزوم دگرگون می‌سازد.

 

آرشیو از کجا آغاز می‌شود؟

فرض کنیم تاریخ‌نگاری اعلام کند که می‌خواهد تاریخ را بدون نظریه بنویسد. او از مفاهیم انتزاعی و زبان فلسفی خسته است و می‌گوید وظیفه‌‌اش ساده‌تراست: به آرشیو می‌روم، اسناد را با دقت می‌خوانم و می‌گذارم واقعیت‌ها خود سخن بگویند. این آرزو قابل فهم است، زیرا تاریخ‌نگاری بدون احترام به مقاومت شواهد به داستان پردازی بدل می‌شود. اما پیش از آنکه نخستین پرونده گشوده شود، مشکلی پدید می‌آید: از کجا باید آغاز کرد؟

 

آرشیوی را در نظر بگیریم که هزاران سند از ایران قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم در آن نگهداری می‌شود: مکاتبات دیپلماتیک، گزارشهای نظامی، فرمان‌های درباری، دفترهای مالیاتی، نامه‌های خصوصی، سفرنامه‌ها، نقشه‌ها، ترجمه‌ها، نظام‌نامه‌های مدارس، خاطرات، عکس‌ها و طرحهای معماری. کدام مجموعه را باید درخواست کرد؟ دوره زمانی پژوهش کجاست؟ آیا تاریخ آموزش عالی ایران با دارالفنون آغاز می‌شود، با اعزام محصلان به اروپا، با مدارس عالی تخصصی، یا با قانون ۱۳۱۳؟ آیا فرمان دولتی شاهدی است بر تحقق اصلاحات، یا فقط شاهدی بر آرزوی دولت برای اصلاح؟

 

مارک بلوخ یادآور می‌شد که تحقیق تاریخی از نخستین گام دارای جهت است و سند تنها در برابر پرسش به سخن درمی آید.کالینگوود نیز تاریخ‌نگاری «قیچی و چسب» را نقد می‌کرد: روشی که گمان می‌کند می‌توان جمله‌هایی را از منابع معتبر برید و با چسباندن آنها کنار یکدیگر گذشته را بازسازی کرد. در نظر او، چیزی فقط در نسبت با پرسش مورخ به «شاهد تاریخی» تبدیل می‌شود. ای. اچ. کار همین نکته را به شیوه‌ای رادیکال‌تر بیان کرد: واقعیت‌ها تنها هنگامی سخن می‌گویند که مورخ آنها را فراخواند و تصمیم بگیرد به کدام واقعیت، در چه ترتیب و در چه زمینه‌ای، مجال سخن گفتن بدهد.

 

این سخن به معنای اختراع واقعیت نیست. قانون هشتم خرداد تصویب شد؛ مراسم پانزدهم بهمن برگزار شد؛ افرادی تصمیم گرفتند، بودجه‌ای اختصاص یافت، زمینی خریداری شد و ساختمانهای ساخته شد. این رخدادها ساخته ذهن مورخ نیستند. اما هیچ رخدادی همراه با نام نهایی، مرز دقیق، علت قطعی و معنای ثابت خود از گذشته به دست ما نمی‌رسد.«تأسیس دانشگاه»، «نوسازی آموزش»، «تمرکز دولتی» و «مدرنیته ایرانی» اشیایی نیستند که سالم و آماده در جعبه‌های آرشیوی خوابیده باشند. اینها مفاهیمی‌اند که به کمک آنها رد پاهای پراکنده را در نسبتی معنادار قرار می‌دهیم.

 

مورخی که نظریه را انکار می‌کند از نظریه رها نمی‌شود؛ اغلب فقط مفروضات خود را پنهان می‌کند. شاید ناخواسته نظریه‌ای درباره پیشرفت، دولت، ملت، سکولاریسم، عقلانیت یا تأخر تاریخی به کار گیرد. انتخاب واقعی میان «نظریه» و «بی‌نظریه‌گی» نیست؛ میان مفاهیمی است که آشکار و نقد پذیرند و مفاهیمی که چون نامرئی مانده‌اند، اقتدار بیشتری پیدا کرده‌اند.

 

چیستی نظریه

واژه نظریه برای بسیاری از مورخان یادآور دستگاهی بسته است که پیش از ورود به آرشیو نتیجه را تعیین می‌کند. این نگرانی بی‌دلیل نیست. گاه نظریه چنان کامل و خود بسنده می‌شود که سند فقط برای تزئین نتیجه‌ای ازپیش‌معلوم به کار می‌رود. هر شاهد ناسازگار «استثنا»، «سطحی» یا «ایدئولوژیک» خوانده می‌شود. در چنین حالتی نظریه راهنمای پژوهش نیست؛ سپری است در برابر کشف تاریخی. اما نظریه در معنای گسترده‌ترمجموعه‌ای از مفاهیم، تمایزها، مفروضات و انتظارهای علّی است که امکان طرح یک مسئله را فراهم می کند. واژه‌هایی چون امپراتوری، طبقه، جنسیت، دولت، سکولاریسم، اصلاح، حاکمیت، سنت و مدرنیته صرفاً زیورهای نثر دانشگاهی نیستند. آنها مشخص می‌کنند چه چیزی مسئله به شمار آید، چه رابطه‌ای نیازمند توضیح باشد و چه نوع شاهدی بتواند استدلال را تأیید یا رد کند.

 

مثلاً اگر بپرسیم آیا شکست‌های نظامی در برابر روسیه اندیشه سیاسی ایران را دگرگون کرد، چند تصمیم مفهومی گرفته‌ایم: شکست را از جنگ، دگرگونی را از تداوم و اندیشه سیاسی را از عمل دیپلماتیک یا نظامی متمایز کرده‌ایم. سپس باید سازوکار را روشن کنیم: آیا شکست، سازمان دولت را تغییر داد؟ زبان توصیف اروپا و ایران را دگرگون کرد؟ اقتدار را میان درباریان، روحانیان، مترجمان، نظامیان و مستشاران خارجی باز توزیع کرد؟ هر صورت‌بندی ما را به سوی اسناد متفاوتی می‌برد. نظریه پاسخ را نمیدهد؛ جستوجوی مسئولانه پاسخ را ممکن می‌سازد.

 

ویلیام سوئل رابطه تاریخ و نظریه اجتماعی را دو سویه می‌داند. نظریه برای سخن گفتن از ساختار، فرهنگ، عاملیت و دگرگونی واژگان فراهم می‌کند؛ تاریخ نیز نظریه را ناچار می‌سازد با زمانمندی، تصادف، پیامدهای ناخواسته و رخدادهایی روبه‌رو شود که خود ساختارهای پیشین را تغییر می‌دهند. تاریخ آزمایشگاهی نیست که نظریه‌های ساخته شده در جای دیگر فقط در آن تأیید شوند. پژوهش تاریخی می‌تواند نشان دهد که خود مفاهیم نیازمند بازسازی‌اند.

 

فضیلت تجربه‌گرایی و محدودیت آن

تاریخ‌نگاری حرفه‌ای با شورشی ارزشمند علیه افسانه، روایت موروثی و فلسفه‌های کلی تاریخ شکل گرفت. مورخان روش‌هایی برای تعیین اصالت سند، مقایسه نسخه‌ها، تشخیص جعل، بازسازی توالی زمانی و تمایز شهادت همزمان از خاطره متأخر پرورش دادند. آرشیو اهمیت یافت زیرا ادعاها را در معرض نقد عمومی قرار میداد. خواننده می‌توانست بپرسد منبع چیست؟ چه زمانی و به دست چه کسی تولید شده؟ هدف آن چه بوده؟ آیا منبع دیگری آن را تأیید می‌کند؟

 

این روش‌ها جایگزین ندارند. تفسیر نمی‌تواند سند جعلی را اصیل کند. زیبایی روایت نمی‌تواند شخصی را در روزی در تهران حاضر کند که اسناد معتبر حضور او را در شهری دیگر نشان می‌دهند. نظریه‌ای که ترتیب زمانی علت و معلول را وارونه کند، با افزودن اصطلاحات پیچیده نجات پیدا نمی‌کند. دانش تاریخی موقت و اصلاح پذیر است، اما دلبخواهی نیست.

 

ریچارد اوانز در دفاع از تاریخ پذیرفت که سندها واسطه‌مندند، مورخ دست به انتخاب می‌زند و عینیت کامل دست نیافتنی است؛ بااین‌همه بر این نکته اصرار داشت که شواهد بر تفسیر حد می‌گذارند. برخی توضیح‌ها مجموعهاسناد باقیمانده را بهتر از توضیح‌های دیگر روشن می‌کنند و بعضی ادعاها آشکارا با شواهد ناسازگارند.

 

کارلو گینزبورگ نیز با مفهوم «ردپا» و «قرینه» راهی میان اثبات‌گرایی ساده و نسبی‌گرایی پیشنهاد کرد. گذشته مستقیماً قابل مشاهده نیست، اما بازسازی آن باید در برابر آثاری پاسخگوباشد که مورخ آنها را نساخته است. برای او بلاغت و اثبات دشمن یکدیگر نیستند: تاریخ روایت می‌کند و استدلال می‌سازد، اما استدلالش را می‌توان با شواهد آزمود.

 

دستاورد بزرگ سنت تجربی، الزام اخلاقی و معرفتی نشان دادن شاهد است: مورخ باید اجازه دهد دیگران نحوه استفاده او از سند را نقد کنند. محدودیت این سنت زمانی آشکار می‌شود که گمان کنیم نقد منبع تمام فلسفهدانش تاریخی است. بررسی سند می‌تواند اصالت یک نامه را نشان دهد، اما به تنهایی نمیگوید چرا آن نامه مهم است، چرا باید کنار یک گزارش نظامی یا طرح معماری خوانده شود، و آیا مجموعه آنها از تحولی در مفهوم دولت خبر می‌دهد. صحت سنجی ضروری است؛ ولی صحت سنجی به تنهایی توضیح تاریخی تولید نمی‌کند.

 

چرخش زبانی و مرزهای پسامدرنیسم

از نیمه دوم قرن بیستم، نقد نیرومندی بر این تصور شکل گرفت که زبان می‌تواند جهان بیرون را بی‌واسطه بازنمایی کند. هیدن وایت نشان داد که روایت تاریخی صرفاً مجموعه‌ای از گزاره‌های درست نیست. مورخ آغاز و پایان برمی‌گزیند، رخدادها را توالی می‌بخشد، عاملیت را توزیع می‌کند و آنها را در قالب داستانهایی مانند پیشرفت، تراژدی، افول، رهایی یا انقلاب شکست خورده قرار می‌دهد. صورت روایی فقط ظرفی خنثی نیست که پس از پایان تحقیق بر واقعیت ها افزوده شود؛ در ساخته شدن معنای تاریخی مشارکت دارد.

 

مورخان فمینیست و پساساختارگرا این نقد را از صورت روایت به خودمقولات شواهد گسترش دادند. جووان اسکات در مقاله معروف «شواهد تجربه» استدلال کرد که تجربه را نمی‌توان بنیادی بی‌واسطه و پایان‌دهندهٔبحث دانست. تجربهٔ زنان، کارگران، اقلیتهای دینی یا فرودستان استعماری باید بازیابی شود، اما مقولاتی که انسانها از طریق آنها خود را می‌فهمند نیز تاریخ دارند. بنابراین تجربه هم شاهد است و هم موضوع توضیح. این مداخلات تاریخنگاری را غنی کرد. سرشماری فقط جمعیتهای ازپیش‌موجود را ثبت نمی‌کند؛ ممکن است هویت‌هایی با پیامدهای اداری و سیاسی بسازد. قانون تنها تفاوت اجتماعی را توصیف نمی‌کند؛ می‌تواند آن را تثبیت و نهادی کند. واژگان سیاسی فقط افکار را بازتاب نمی‌دهند؛ دامنه آنچه کنش گرانممکن می‌پندارند شکل می‌دهند.

 

اما شکل افراطی استدلال پسامدرن از این گزاره درست که دسترسی ما به گذشته واسطه‌مند است، به نتیجه‌ای بسیار رادیکال می‌رسد: گویا دیگر نمی‌توان میان روایت تاریخی و گذشته‌ای که روایت به آن ارجاع می‌دهد تمایز گذاشت. این دو گزاره یکسان نیستند. اینکه رویدادی را از راه زبان میشناسیم به این معنا نیست که رویداد فقط از زبان ساخته شده است. وجود روایتهای رقیب نیز به این معنا نیست که شواهد توان داوری میان آنها را ندارند. واسطه‌مندی مساوی جعل نیست؛ تفسیر به معنای آزادی نامحدود نیست.

 

شهادت یک زندانی سیاسی را در نظر بگیرید. این شهادت زبانی، یادآورانه، متأثر از قالب روایت، ترس و واژگان موجود برای بیان رنج است و باید تفسیر شود. اما خشونتی که به آن اشاره می‌کند به متن فروکاستنینیست. بدن‌ها زندانی و مجروح شده‌اند، حتی اگر هیچ شهادتی همه جزئیات را کامل بازنمایی نکند. تاریخ انتقادی باید هر دو حقیقت را همزمان نگه دارد: دسترسی به واقعه واسطه‌مند است، و واقعه از بازنمایی های خود فراتر می‌رود.

 

آرشیو انبار بی‌طرف واقعیت‌ها نیست

نقد تجربه‌گرایی ساده هنگامی قانع‌کننده‌تر می‌شود که از سند منفرد به چگونگی تولید خود آرشیو توجه کنیم. آرشیو همه آنچه رخ داده در خود ندارد؛ آثاری را حفظ می‌کند که افراد و نهادهای معینی توان، انگیزه و اقتدار ثبت، طبقه‌بندی و نگهداری آنها را داشته ‌اند. میشل رولف ترویو نشان داد که خاموشی تاریخی در چند لحظه تولید می‌شود: هنگام ساخته شدن منابع، هنگام تشکیل آرشیوها، هنگام نگارش روایتها و زمانی که نسلهای بعد تصمیم می‌گیرند چه چیزی شایسته اهمیت تاریخی است. بحث او درباره انقلاب هائیتی نشان می‌دهد که یک واقعه ممکن است اسناد فراوان داشته باشد و بااین‌حال در چارچوب مفاهیم مسلط «اندیشیدنی» نباشد. ناظران اروپایی شورش ها را ثبت می‌کردند، اما نمی‌توانستند بردگان را عاملان یک پروژه انقلابی به رسمیت بشناسند.

 

آن استولر نیز پیشنهاد می‌کند آرشیوهای استعماری را نه فقط برای کسب اطلاعات درباره استعمارشدگان، بلکه به‌عنوان سندی درباره خود حکومت استعماری بخوانیم. طبقه‌بندی‌ها، درخواستهای مکرر برای اطلاعات و گزارشهای اداری اضطراب‌های معرفتی دولت را آشکار می‌کنند. در چنین وضعیتی سوال اصلی باید این باشد که مقامات از چه می‌ترسیدند، چه چیز را نمی‌فهمیدند و چه چیزی را می‌خواستند قابل اداره سازند. چراکه فراوانی سند ممکن است نشانه تسلط دولت نباشد؛ گاه نشان می‌دهد دستگاه حاکم پیوسته با ناتوانی خود در شناخت جامعه روبه‌رو بوده است.

 

این نکته برای تاریخ ایران اهمیت خاص دارد. آرشیو های روسیه، بریتانیا و فرانسه اطلاعات انبوهی درباره ایران در خود دارند. تراکم این اسناد ممکن است مورخ را وسوسه کند که مشاهده خارجی را نسخه‌ای دقیقتر از واقعیت ایران بداند. اما مکاتبات دیپلماتیک و اطلاعاتی درون پروژه‌هایی چون رقابت امپراتوری، مذاکره، برنامه‌ریزی نظامی و گسترش نفوذ تولید شده‌اند. آنها فقط ایران را توصیف نمی‌کنند؛ نشان می‌دهند نهادهای امپراتوری چگونه می‌کوشیدند ایران را بشناسند و بر آن عمل کنند.

 

راه‌حل، کنار گذاشتن اسناد خارجی یا جایگزین کردن آنها با ستایش بی انتقاد منابع ایرانی نیست. فرمان‌های قاجاری، تواریخ درباری و خاطرات نخبگان نیز در مناسبات قدرت ساخته شده‌اند. وظیفه روش شناختی این است که اسناد را در نسبت با یکدیگر بخوانیم؛ منابع را کنار و علیه یکدیگر بخوانیم؛ بپرسیم هر شکل از ثبت چه چیزی را مرئی می‌کند، چه چیزی را می پوشاند و چه کارکرد نهادی دارد. نقد آرشیو میدان شواهد را گسترش می‌دهد، نه اینکه شواهد را منحل کند.

 

گفتگوی مفهوم و شاهد

اکنون می‌توان موضعی را صورت بندی کرد که هم از اثبات‌گرایی ساده فاصله دارد و هم از متن‌گرایی افراطی: نظریه پرسش‌ها را سامان می‌دهد و شواهد توضیح‌ها را منضبط می‌کنند. هیچ‌ یک نباید به تنهایی بر پژوهش مسلط شود. ای. پی. تامپسون در جدال با لویی آلتوسر از همین حرکت متقابل دفاع می‌کرد. اعتراض او به تفکر مفهومی نبود؛ تاریخ‌نگاری خودش درباره طبقه، عرف و اقتصاد اخلاقی عمیقاً نظری بود. اعتراضش متوجه نظریه‌ای خودبسته بود که پیشاپیش تعیین می‌کرد تاریخ باید چه باشد و سپس شواهد را تأیید منفعل نظام خود می‌دید. در نظر تامپسون، دانش تاریخی در گفت‌وگویی منضبط میان مفهوم و شاهد شکل می‌گیرد. این گفتگو هر دو طرف را تغییر می‌دهد. مفهوم توجه را به سوی برخی شواهد هدایت می‌کند، اما شواهد ممکن است نشان دهند مفهوم بیش از حد گسترده است، چند فرایند متفاوت را یکی کرده، یا قدرت علّی را به کنش گر نادرست نسبت داده است. آنگاه باید صورت بندی را عوض کرد. این لحظه شکست نظریه نیست؛ لحظه‌ای است که نظریه واقعاً مولد می‌شود.

 

مفهوم نوسازی را در نظر بگیرید. اگر بی‌احتیاط به کار رود، تاریخ پیچیده را به جدولی تبدیل می‌کند که جوامع را بر اساس شباهت شان به اروپای غربی رتبه بندی می‌کند. آرشیو به فهرستی از پیشرفت و تأخیر بدل می‌شود: ارتش مدرن زود یا دیر پدید آمد؛ دانشگاه با موفقیت ساخته شد یا با تأخیر تقلید شد؛ اصلاحات کامیاب شد یا شکست خورد. مفهوم از پیش طرح داستان را نوشته است.

 

اما شواهد می‌توانند این طرح را بی‌ثبات کنند. دانشگاه تهران نه از هیچ در یک روز ساخته شد و نه صرفاً نسخه‌ای از الگوی اروپایی بود. قانون جدید، مدارس پیشین، برنامه‌های ترجمه، ضرورتهای دولت، رقابت نخبگان، معماری فرانسوی، تجربهٔ تحصیل‌کردگان خارج و اراده اقتدار گرای حکومت را در آرایشی تازه گرد آورد. وقتی این عناصر را کنار هم می‌گذاریم، شاید «نوسازی» باید جای خود را به مفاهیم دقیقتری چون باز آرایی نهادی، تمرکز آموزشی، دولت سازی، اقتباس گزینشی و منازعه بر سر دانش بدهد.

 

مفاهیم اصلاح شده دوباره ما را با پرسشهای تازه به آرشیو بازمی گردانند. دیگر فقط به دنبال نخستین ظهور نهادی اروپایی نیستیم؛ پروژه‌های رقیبی را می‌جوییم که ناکام ماندند، شیوه‌هایی را که نام آشنایی نیافتند و امکان‌هایی را که تاریخ ملی پیروزمندان فراموش کرد. نظریه امکان می‌دهدشواهدی را ببینیم که نظریه‌ای قدیمی بی‌اهمیت کرده بود.

 

چرا مقایسه ضروری است؟

گفتگوی نظریه و شواهد از راه مقایسه سخت‌گیرانه‌تر می‌شود. یک توضیح ممکن است در مطالعه یک مورد قانع کننده به نظر برسد، زیرا همه ویژگی‌های همان مورد را می‌توان پس از وقوع در زبان نظریه جا داد. مقایسه مقاومت ایجاد می‌کند و می‌پرسد آیا توضیح پیشنهادی بیرون از روایتی که از آن استخراج شده نیز توان توضیح دارد. اگر شکست نظامی ضرورتاً اصلاحات متمرکز ایجاد می‌کند، چرا شکست‌های مشابه در ایران، عثمانی، روسیه، چین و ژاپن دگرگونی‌های نهادی متفاوتی پدید آورد؟ اگر فشار اروپایی علت پیدایش آموزش مدرن است، چرا جوامع زیر فشارهای مشابه مدارس، برنامه‌های درسی، زبان‌های اصلاح و نسبت های متفاوتی میان دانش و دولت ساختند؟ اگر تصویب قانون لحظه تأسیس نهاد است، آیا همین معیار را درباره دانشگاه‌های دیگر نیز به کار می‌بریم، یا در آن موارد آغاز تدریس، استقلال سازمانی یا شکلگیری پردیس را ملاک قرار می‌دهیم؟

 

مقایسه به معنای انکار یگانگی هر تاریخ نیست و نباید جوامع را به نمونه‌های قابل تعویض تبدیل کند. هدف آن تمایز توضیح علّی از توصیفی است که فقط با واژگان نظری تکرار شده است. تحلیل تاریخی تطبیقی می‌تواند نشان دهد شرطی ضروری، کافی، تسهیل کننده یا صرفاً همراه بوده است؛ همچنین آشکار می‌کند که پیامدهای ظاهراً مشابه گاه از فرآیندهایکاملاً متفاوت حاصل شده‌اند. مقایسه فقط میان کشورها نیست. درون یک جامعه نیز می‌توان استانها، نهادها، نسل‌ها، گروه‌های اجتماعی، پروژه‌های موفق و پروژه‌های شکست خورده را سنجید. می‌توان مدرسه‌هایی را که دوام آوردند با مدرسه‌هایی که ناپدید شدند، اصلاح نظامی را با اصلاح اداری، یا مفاهیمی را که وارد زبان عمومی شدند با ترجمه‌هایی که رد اندکی بر جا گذاشتند مقایسه کرد. این روش مانع می‌شود نتیجه‌ای را که سرانجام پیروز شد، یگانه مسیر ممکن گذشته تصور کنیم.

 

عینیت به مثابه یک عمل

اگر مورخ ناگزیر با مفهوم آغاز می‌کند و آرشیو نیز درون مناسبات قدرت شکل گرفته است، آیا باید عینیت را کنار گذاشت؟ پیشنهاد من بازتعریف آن است. عینیت نمی‌تواند به معنای فقدان دیدگاه باشد؛ هیچ مورخی بیرون از زبان، جامعه و زمان نمی‌ایستد. عینیت همچنین به معنای گردآوری همه واقعیت هانیست، زیرا شمار واقعیت های مربوط به هر گذشته عملاً نامحدود است.

 

عینیت تاریخی را بهتر است نوعی عمل انتقادی بدانیم: پرسشها را آشکار کنیم؛ منشأ و محدودیت منابع را توضیح دهیم؛ واقعه را از استنباط جدا سازیم؛ با شاهد ناسازگار روبه‌رو شویم؛ توضیح‌های بدیل را مقایسه کنیم؛ و مسیر رسیدن از سند به نتیجه را در معرض بررسی دیگران قرار دهیم. لورین دستون و پیتر گالیسون در تاریخ مفهوم عینیت نشان داده‌اند که عینیت استعدادی ازلی و یکپارچه نیست، بلکه مجموعه‌ای تاریخی از فضیلت‌ها و شیوه‌های معرفتی است. برای مورخ، این فضیلت‌ها شامل دقت، صداقت درباره عدم قطعیت، انصاف در برابر شواهد مخالف و آمادگی برای تجدیدنظر است.

 

از این منظر، «گزارش درست از واقعه» نه مخالف نظریه، بلکه بخشی از همین اخلاق عینیت است. باید تاریخها را بررسی کرد، اسناد را سنجید و نام‌ها را بی‌دلیل به مقام «مؤسس» نرساند. اما پاسخ نظریه‌ای نیز ضروری است: باید روشن کنیم چرا یکی از تاریخها را برگزیده‌ایم، تأسیس را چگونه تعریف کرده‌ایم و عاملیت نهادی را چگونه میان شاه، وزیر، مجلس، متخصصان و سنت‌های پیشین توزیع می‌کنیم. دقت در فکت، ما را از مفهوم بی‌نیاز نمی‌کند؛ مفهوم را پاسخ‌گوتر می‌سازد.

 

دیدگاه مورخ نیز اگر انکار نشود می‌تواند منبع شناخت باشد. بسیاری از پرسشهای تازه زمانی وارد تاریخ‌نگاری شدند که پژوهشگران غیبت‌هایی را دیدند که پیشینیان طبیعی می‌پنداشتند: تاریخ زنان، بردگان، کارگران، اقلیتها، استعمارشدگان و زندگی روزمره. این تاریخها با ترک شواهد پدید نیامدند؛ پرسشهای مفهومی تازه اسناد مهجور را مرئی کردند و آرشیوهایتازه‌ای از راه تاریخ شفاهی، فرهنگ مادی، بازسازی جمعیتی و خواندن اسناد رسمی برخلاف مقصود اولیه آنها ساختند.

 

نتیجه: نه انباشت، نه آیین جزمی

به مورخی بازگردیم که می‌خواست بدون نظریه وارد آرشیو شود. میل او به احترام گذاشتن به سند ستودنی بود؛ خطایش این بود که احترام را با بی‌گناهی مفهومی یکی گرفت. هیچ آرشیوی به تنهایی نمی‌گوید از کجا آغاز کنیم، کدام غیبت معنادار است، چه چیزی یک واقعه می‌سازد، یا چرا یک توالی رخداد باید کنار توالی دیگری توضیح داده شود. اینها داوریهایتاریخی‌اند و به مفهوم نیاز دارند.

 

اما مفهوم مالک گذشته نیست. نظریه باید در معرض سند، شی، شهادت، آمار، تصویر، معماری، چشمانداز، سکوت و مقایسه باقی بماند. شواهد ممکن است ما را وادار کنند ادعایی را محدود کنیم، مقوله‌ای را کنار بگذاریم، عاملیت را دوباره توزیع کنیم، یا امکانی را ببینیم که چارچوب نخستین ما حذف کرده بود. رابطه تاریخ و نظریه نه جنگی است که در آن باید یکی را برگزید، و نه تقسیم کاری ساده که نظریه معنای کلی بدهد و آرشیو واقعیت های جزئی. این رابطه حرکتی پیوسته است. نظریه مسئله را مشخص و پژوهش را سازماندهی می‌کند؛ شواهد توضیح را محدود، پیچیده و گاه واژگون می‌کنند؛ مقایسه نشان می‌دهد توضیح رابطه‌ای گسترده‌تر را شناخته یا فقط یک مورد را دوباره توصیف کرده است؛ و مفهوم اصلاح شده ما را با پرسش‌هایی دقیقتر به آرشیو بازمی‌گرداند.

 

نظریه بدون شاهد به آیین جزمی تبدیل می‌شود؛ شاهد بدون نظریه به انباشت اسناد و مدارک. دانش تاریخی هنگامی آغاز می‌شود که هر یک بتواند دیگری را تصحیح کند. وظیفه مورخ انتخاب میان آرشیو و نظریه نیست بلکه ساختن گفتگویی منضبط میان آنهاست که در آن گذشته نه مجاز است کاملاً به‌جای خود سخن بگوید و نه به چیزی فرو کاسته می‌شود که ما از پیش خواسته‌ایم بگوید.