وبگاه تاریخ مردم

دوشنبه, ۳۰ مهر , ۱۳۹۷
English
فارسی

مردم نامه نویسی

خانه » مردم نامه نویسی » مردم نامه نویسی

چرا ایده تاریخ مردم ایده ای متفننانه نیست؟ 

یکی از اصول پایه ای که مورخان جریان غالب تاریخنگاری یعنی سنتی که عموما با نام عباس اقبال گره خورده است، به آن پایبندند این است که برای پرداختن مورخانه به هر واقعه ای باید دست کم پنجاه سال از وقوع آن گذشته باشد. حال مطابق با این اصل اگر ما به سال ۱۳۴۵ برگردیم می بینیم که بخش کشاورزی در ایران هم اصلی ترین سهم را در تولید ناخالص داخلی داشته است و هم اکثریت جمعیت کشور در روستاها ساکن بوده اند.  آنگونه که آثار مورخان بزرگ اقتصادی از قبیل فرنان برودل و به ویژه پل بروک نشان می دهند تفوق بخش کشاورزی بر دیگر بخش های اقتصادی اصلی ترین ویژگی اقتصادهای پیشاصنعتی است. بنابر تخمین بروک تقریبا هفتاد درصد تولید ناخالص داخلی کشورها در این دوران به بخش کشاورزی مربوط بوده است و نزدیک به هشتاد درصد جمعیت فعال نیز به کار در این بخش مشغول بوده اند. اگر ما به دوباره به سال ۱۳۴۵ بازگردیم می بینیم که رعایایی که هیچ نام و نشانی از آنها در تاریخ به سبک اقبال نیست، سازندگان اصلی حیات گذشتگان بوده اند.
حال اگر این مقدمه را بپذیرم، نتیجه ای که از آن گرفته می شود این است که برای فهم تاریخ گذشته  در کلیت آن باید تاریخ را از عرش سیاست به فرش مردم آورد. وگرنه تاریخی که ما می نویسم تاریخی تنک مایه خواهد بود که حتی تاریخ اقلیت نخبگان سیاسی را به صورتی کامل روایت نمی کند. آخر اینکه پس به این تعبیر می توان در تاریخ هم از تاریخ یک درصدی ها/ تاریخ سیاسی و تاریخ نود و نه درصدی ها/ تاریخ مردم صحبت کرد.

محمد جواد عبدالهی، پژوهشگر آزاد تاریخ.

 


مردم نامه چیست؟

“مردم نامه” مفهومی است که داریوش رحمانیان (استاد تاریخ دانشگاه تهران) در بررسی و کاوش تاریخ اجتماعی ایران، ازخلال ضعف ها و انتقادات مطرح بر تاریخ  نویسی رایج آن را برساخته است. اصطلاحی که باخود بینش و روش شناسی خاصی را به همراه  دارد تا بتواند از دید متفاوتی به تاریخ اجتماعی ملت ها بپردازد. شاید به تعبیری بتوان مردم نامه را نظریه ای در این عرصه بشمار آورد.

همچنان که مایکل بوروی در تمیز انواع جامعه شناسی گونه ای را بنام “جامعه شناسی مردمدار” به تصویر کشیده و ابعاد مختلف آن را نمایان می کند، رحمانیان نیز در  حوزه تاریخ چنین کرده است. او بر این نظر است که درطول تاریخ همواره مورخان یا در خدمت قدرت بوده و از دریچه دید آنها سرگذشت جوامع و مردمان را می نگاشتند، و یا اگر در خارج از سیطره فیزیکی قدرت بودند، بازهم در سیطره قدرت بودند. اما به شکل پنهان و نا آگاه از این سیطره پنهان قدرت برخود  قلم فرسایی می کردند، به گمان رها بودن قلم خود از هر گونه تاثیرپذیری از قدرت.

مورخان  حتا  آنجا که در انتقاد از قدرت سرگذشت جوامع را می نگاشتند در سیطره آن سامان اجتماعی تحت کنترل قدرت بودند.

این گونه تاریخ نگاری از بدنه اصلی زندگی اجتماعی که تاریخ را ساخته و به پیش می برد غافل بوده و هست، چرا که همان بخش غیر مهم جامعه انسانی از دید آنها، که جای خالی آن در صفحات تاریخ بسیار حس می شود،  با کنش پیوسته روزمره خود  هرروز تاریخ را برساخته و پیش برده و می برد. رحمانیان می گوید؛ آن بخش مغفول تاریخ اجتماعی همان عموم مردم است، مردمی که عادی بشمار آمده و زندگی و تاریخ آنها چندان مهم تلقی نمی شد و از همین رو دیده نشده و یا کمتر دیده شده اند، اما غافل از آنکه همین زندگی روزمره عادی محملی برای پویش و تحلیل تاریخ اجتماعی مردمان، سلاطین و کشورهاست. هزاران نکته ، سند و عناصر مهم می توان در این جریان عادی روزمره مردمان کوچه و خیابان برای تحلیل تاریخ اجتماعی یافت، مردمانی که هرروز روزی به ظاهر نو در  حوزه عمومی و خصوصی خود آغاز کرده و غافل از آن که سامان اجتماعی دیروز را  دوباره جاری کرده و یا جریانی متفاوت از دیروز اما در ارتباط با آن را برساخته اند. این مردمان در آن تاریخ نگاری رایج دیده نشده و یا کمتر دیده شده اند. پس مردم نامه در پی مردمی نامه نویسی است. نگارش و تحلیل زندگی مردم، اما نه آن مردمی که قدرت به پژوهشگران علوم انسانی نشانش می دهد. شاهنامه ( البته نه به معنایی که فردوسی نوشت) نقطه مقابل مردمی نامه نویسی است. این متون در اختیار سلاطین، پر است از تحریر فتوحات و رشادت ها و بطور کلی سرگذشت صاحبان قدرت. البته قدرتی که همزاد با غیر مردمی نامه نویسی است فقط قدرت مستقر در ساختار رسمی نیست، تاریخ نویسی رایج به نگارش سرگذشت سایر لایحه های قدرت همچون مردان، اقوام  و نژادهای حاکم و … نیز مبادرت کرده است. برای نمونه اگر تاریخ جهان را بنگرید، قلم غیر مردمی نامه نویس تاریخ جهان را به متمدن و عقب مانده، انسان و بومی( تعبیر دکتر شریعتی) ، شمال و جنوب، غرب و شرق و … تقسیم کرده است. پس مردمی نامه نویسی نظریه ، روش شناسی و روشی انتقادی  متفاوتی  است که چون در آغاز راه است هم باید آن را خواند و بررسی کرد و هم باید آن را نقد کرد، تا شاید این گونه تلاش ها از جنس تلاش های داریوش رحمانیان گامی باشد در مسیر مرتفع کردن یکی از مهم ترین مسائل علوم انسانی در جوامعی چون ایران، یعنی فقر نظریه پردازی.

 

 مصطفی عبدی، عضو هیات علمی دانشگاه آزاد


پژوهش «زندگی روزانه ی جامعه ی عربی –اسلامی در دو قرن اول هجری بر اساس طبقات ابن سعد» رساله ی کارشناسی ارشد در رشته تاریخ اسلام است.  این رساله در صدد توصیف و نمایاندن چگونگی زندگی مردمان عادی در دوره ی تاریخی مذکور در شهرهای مهم اسلامی آن زمان، من جمله مکه و مدینه و کوفه  و … برآمد.

مسئله ی این پژوهش شناختن و بازشناساندن کمّ و کبف زندگی مردمان جامعه ی عربی اسلامی است. لذا در یک تقسیم بندی ، در ذیل سه فصل تحت عناوین «زندگی روزمرّه ی شخصی»، «زندگی روزمرّه ی معیشتی» و «زندگی روزمرّه ی جمعی» چهارچوبی برای دسته بندی داده ها فراهم آوردیم. در ذیل فصل نخست، با سه گفتار  به آداب و مراسم تولد و مرگ، اسامی و القاب، بهداشت و درمان پرداخته شد. در گفتار اول عمده ی اطلاعات درباره ی امور مربوط به مرگ مانند غسل میّت، تکفین، تدفین و روزهای پس از آن  می باشد؛ رسومی که مسلمانان در این باره رعایت می کردند. در گفتار دوم به موضوع اسامی پرداخته شد. تحوّلی که در این باره مدّ نظر پیامبر بود بعد توسط عمر بن خطاب نیز ادامه یافت. نام گذاری  به سبک دوران جاهلی، دیگر در میان مسلمانان ادامه نیافت. اسامی که با ترکیب «عبد» و نام یکی از اصنام محبوب بر روی افراد گذاشته می شد، متروک و اسامی و القاب خداوند جایگزین آن ها شد. در گفتار دوم مسئله ی درمان و بهداشت مطرح گشت. اموری همچون سحر و جادو که ریشه ی آن نزد یهودیان دانسته می شد،  در زمان بیماری رسول خدا نیز همچنان مطرح شد. در مقابل، توصیه ی رسول خدا توسل به «معوذتین» بود.

نکته ای که رسول خدا هوشیارانه بدان پی برده و توجه داشتند، زدودن آثار شرک و خرافه بود. این مسئله در وجوه مختلفی از زندگی اجتماعی  وجود داشت. در این گفتار به اموری که برای درمان بود اشاره شد. روش هایی مانند خون گرفتن بدیع به نظر می رسید که توسط پیامبر(ص) ترویج یافت. اعمال دیگری شاید مستقیما به عنوان درمان نمی تواند مطرح شود، اما به صورت غیرمستقیم  با تقویت جسم،  و به نوعی با زیبایی  در ارتباط بود. مانند سرمه کشیدن در چشم و نوره کشیدن. مسئله ی زیبایی همچون امروز مورد توجه بود. ابن سعد در گزارشات خود، همواره به ظاهر افراد توجه ویژه ای دارد و لذا این روحیه و دقت، باعث شده است از نقص های ایشان نیز سخن به میان آورد. در مواردی از این موضوع اطلاع یافتیم. نقص هایی که مادرزادی بودند و یا در اثر بیماری ایجاد می شدند. جنگ نیز به عنوان عاملی در این باره شناخته می شود. در  این باره،  از ساخت بینی مصنوعی برای فردی که در جنگ زیبایی چهره خود را از دست داده بود، مطلّع شدیم. در بحث دیگری به دیدگاه مردم درباره ی امراضی همچون طاعون پرداختیم.  طاعون بیماری کشنده ای بود که برای دوری از آن هیچ اقدامی خوشایند و صلاح نبود. مسلمانان مرگ توسط طاعون را فضیلتی بزرگ و یا به قولی شهادت می دانستند؛ لذا با وجود چنین تفکّری، امکان مقابله با طاعون و یا مهاجرت برای گریختن از آن وجود نداشت. در بحث پایانی این فصل از موضوع بهداشت و حمام های عمومی نکاتی بیان شد.

در فصل دوم به نحوه ی گذران حیات مادّی و اقتصادی  توجه شد؛ به معنای دقیق تر به این نکات که افراد چه می پوشیدند ، چه خوراکی می خوردند و چگونه کسب درآمد می کردند. در گفتار نخست این فصل به مسئله ی پوشاک و انواع پوشاک مورد استفاده اشاره شد.  اسامی تکه های مختلف لباس که به واسطه ی طبقات شناختیم، همچنین جنس آن ها، رنگ های متداول، در ادامه مورد مداقّه قرار گرفت. پوشش های زینتی مانند انگشتری مردان و زیورآلات زنان و نیز مسئله ی زیبایی و آرایش صورت –که غالبا برای مردان ثبت شده است- بررسی شد. رنگ کردن موی سر، ریش و سبیل، استفاده از عطر و روغن های معطّر، دندان طلا –همچنان برای مردان- آورده شد. در ادامه نیز، به موضوع لوازم و اسباب زندگی پرداختیم. در این باره باید به سادگی ساختمان ها و منازل و جنس ظروف که مئسله ای پر حاشیه بود، اشاره کنیم.

گفتار دوم به خوراک اختصاص یافت. در این زمینه، به مشکلات و سختی های سال های نخست حیات مسلمانان اشاره شد. شرایطی که به شکل مستقیم بر خوراک ایشان تأثیر گذاشته بود. در ادامه به انواع غذاها و میوه هایی که ابن سعد از آن ها یاد کرده بود، اشاره شد. موضوع قحطی و اقدامات عمر بن خطاب در این باره، منش و اخلاق او برای همدردی با سایر مردم از دیگر مسائل مورد توجه در این گفتار بود.

سطح رفاه شهروندان جامعه ی مورد نظر، تا حدّ زیادی از قِبل گزارشات طبقات حاصل پذیر  می باشد. در گفتار  سوم به این موضوع پرداختیم که مردمان، صاحب چه حِرف و مشاغلی می توانستند باشند، یا بهتر است بگوییم چه مشاغلی وجود داشت، افراد چگونه و از چه راه هایی معیشت خانواده ی خود را تأمین می کردند. مسئله ی مقرّری و وام  – چه از بیت المال و چه از سایر مسلمانان- از دیگر موضوعات مورد بحث در این گفتار می باشد.

فصل سوم در پنج گفتار تقسیم شده است. در گفتار نخست به بردگی پرداختیم. استرقاق یا همان بردگی، در پیش از اسلام  با تفاخر و تحقیر همراه بود. اگر چه استرقاق بعد از اسلام  لغو نشد، اما با شکل پیشین آن در دوران جاهلی، تفاوت های اساسی داشت. در ادامه به روابط بردگان و مالکان  اشاره شد که متأثر از آموزه های اسلام و قرآن بود. در گفتار دوم به روابط مسلمانان و اهل ذمه توجه شد. یهودیان، مسیحیان و مجوسان به عنوان شهروندان جامعه ی عربی و اسلامی به شمار می آمدند، اما مسلمانان در روابط خود با ایشان حدودی را رعایت می کردند. در نهایت به اموری که موجب گرایش ایشان به اسلام می شد، ذکر شد. در گفتار سوم به مسجد که  پایگاهی اجتماعی  نزد مسلمانان محسوب می شد، پرداختیم. در این باره از ساخت نخستین مساجد و کارکردهای مسجد در دو قرن نخست، اذان، موذن و منبر سخن به میان آمد. در گفتار چهارم بر مسئله ی زبان و بیان تأکید شد. اذکار، اصطلاحات و مسئله ی بدزبانی از جمله ی این موارد بود. در نهایت در گفتار پایانی به تفریحات پرداختیم. تفریحاتی که می توانست با آلات مخصوصی مانند نرد همراه باشد، یا تفریحاتی که پیشینه ای قوی نزد اعراب داشت؛ مانند مسابقات شترسواری و … . در میان تفریحات و سرگرمی ها، ساز و غنا از امور ممنوعه به شمار می آمدند.

آن چه به صورت  خلاصه آورده شد، مسائل مربوط به زندگی روزمرّه ی جامعه ی دو قرن نخست بر اساس داده های ابن سعد بود. اما در یک جمع بندی می توان گفت ، زندگی روزمرّه چیزی نیست جز عادت ها. هر آن چه به عنوان زندگی روزمرّه درون یک جامعه شناخته می شود، ارتباط تنگاتنگی با سبک زندگی ایشان دارد. سبک زندگی خود ارتباطی اساسی با امکانات دارد. اگر جامعه ی مورد پژوهش نوع خاصی از پوشش، غذا و … در اختیار داشت، بدون شک ارتباط مستقیمی با امکانات و محدودیت های ایشان  داشته است.

علاوه بر این نباید از این موضوع بگذریم که ابن سعد نماینده کامل و آینه ی تمام نما برای شناسایی فرهنگ و جامعه ی دو قرن نخست نیست، اما تا حدود زیادی این نیاز به واسطه ی اثر ارزشمند وی «طبقات الکبری» رفع شده است. او همچون سایر مورخّان  با حب و بغض یا به عبارتی دخل و تصرّف تاریخ نوشته است. علاوه بر این، در برخی امور، مانند امور مرتبط با زنان، اطلاعات بسیار محدود است که خود مانعی در شناخت بهتر ما از موضوعات مربوط به ایشان می شد.

نویسنده : معصومه بخشی، دانش آموخته کارشناسی ارشد تاریخ اسلام از دانشگاه تهران.


پل ورسک را چه کسی ساخت: یا روزنامه پیکار به چه درد مردم نامه نویسی می آید؟

در یکی از نمایشنامه­های برتولد برشت، «کارگر باسوادی» به هنگام مشاهده بقایای شهر باستانی تبس از خود می پرسد «چه کسی شهر تِبِسِ هفت دروازه را ساخت». منابع در مورد این سنگتراشان گمنام چیزی به ما نمی‌گویند، اما این پرسشی چنان با اهمیت است که نمی­توان به سادگی از آن گذشت و حتی بدون داشتن پاسخی در آستین، خود پرسش فی نفسه واجد اهمیت است. در واقع، تاریخنگاران در گذشته متهم می‌شدند که تنها خواهان آگاهی از «کارهای بزرگ شاهان» هستند. اما امروزه دیگر این مسأله صادق نیست. آنان بیشتر و بیشتر در حال بازگشت به آن چیزی هستند که اسلاف آنها در سکوت از آن گذشتند و آن حیات مردمان فرودست است. کمیابی شواهد در باب حیات طبقات فرودست در گذشته قطعاً مهمترین -و البته نه صرفاً تنها-مانعی است که مورخان در پژوهشی­هایی از این نوع با آن مواجه می‌شودند. مورخان ایرانی نیز معمولاً به پرسش­هایی از این دست به همین شیوه پاسخ می دهند و از نبود منبع برای انجام چنین پژوهش­هایی گله و شکایت می کنند. دربارۀ دوره معاصر وضعیت به چه صورت است؟ آیا ما امکان طرح این پرسش را داریم که «چه کسی پل ورسک را ساخت»؟ پلی که یکی از شاهکارهای معماری دورۀ معاصر ایران است. احتمالاً مورخ ایرانی باز جواب می­دهد که درست است که ما با قلت منابع روبه نیستیم ولی همچنان بیشتر این منابع سیاسی هستند.

حال این سوال را در ذهن داشته باشیم تا به سراغ روزنامه پیکار برویم. ارگان جمعیتی رادیکال و انقلابی که در اویل دهه ۱۳۱۰ به فارسی در برلین منتشر می­شده است.

می دانیم که پل ورسک در مازندران قرار دارد. بنابراین، به سراغ اولین مطلبی می رویم که در این روزنامه درباره مازندران منتشر شده است. این مطلب نامه ای که است که با عنوان «مکتوبی از مازندران» برای نشریه ارسال شده است و در شماره پنج روزنامه در اردیبهشت ۱۳۱۰ به چاپ رسیده است. نامه دربارۀ وضعیت زارعان مازندرانی در زمانی است که فاصله چندانی با زمان ساخته شدن پل ورسک ندارد. آن طور که نویسنده نامه شرح می دهد در مازندران زارعی که از خود ملکی ندارد گذران زندگی اش از طریق «مساعدتی» است که ارباب مثلاً نیکوکار محل به او می کند و برای کمک به امرار معاش، قطعه زمینی را در اختیارش قرار می دهد. زارع دو جریب زمین از ارباب می گیرد و از اول بهار که موقع شالی کاری است خودش و زن و بچه و حتی دختران خردسالش به کار پرمشقت و خطرناک زراعت برنج مشغول می­شوند و شروع به شیار کردن زمین می­کنند.  ولی بیچاره ها از همان روز اول آذوقه ندارند. آن طور که نویسنده مکتوب شرح می دهد ارباب برای حل این مشکل هم فکری کرده است و آن ترتیب مساعده دادن و برنج پیش خریدن یا به اصطلاح خودشان سبز فروشی و به عنوان شرع بیع سلف و سلم است. این ارباب دو خروار و چهل من از برنج های معروف به شاهک که اسماً برنج است به آن بیچاره­ها می­دهد.  ولی با چه قیمت؟ و در عوض چه می گیرد؟ تمام نکته همینجاست.

به واسطه آنکه اهالی نمی توانند آذوقه یکساله خودشان را تهیه کنند و در نتیجه احتکار برنج به دست ملاکین متولین، اول بهار برنج در همان اماکن زراعتی نایاب است و تقریباً می شود گفت همه ساله در مازندران بهار قحطی است  و اگر در زمستان برنج خرواری پنج تومان بوده، در بهار قیمت معمول برنج ده تومان است. ولی ارباب به رعیت به این قیمت هم نمی فروشد و کمترین قیمت آن در آن موقع پانزده تومان است و با پانزده تومان ارباب شش خروار شالی محصول رعیت را پیش خرید می­کند که در سر خرمن تحویلدارش تحویل بگیرد و مطابق این قاعده برای دو خروار یعنی هشتاد من برنج شاهک دوازده خروار شالی پیش خرید می­کند که عبارت از شش خروار برنج صدری باشد که کمترین قیمتش در سر خرمن شصت تومان است.

وسایل کار چه؟ ارباب به این هم فکرد کرده بود. او یک لنگه گاو نر هم به آن رعیت بیچاره به سی تومان می فروشد و برای این سی تومان هم لااقل ده خروار شالی پیش خرید می کند. واضح است که احتیاجات زارع همین دو قلم نبوده احتیاجات اولیه دیگری هم دارد که ناچار از تهیه آن هاست. بنابراین باز برای احتیاج آنی و رفع گرسنگی، شش خروار شالی هم به آبدنگچی یا تحویلدار محل پیش فروش می­کند و به این ترتیب با «یک بدبختی فوق التصوری» زندگانی خود را ادامه می­دهد. حالا در این مدت باید «شب و روز  برای آب چقدر نزاع کند، شب ها تا صبح برای محافظت زراعت از آفات حیوانی در مزرعه گردش کرده فریاد بکشد و بالاخره زن و بچه او در چه زحمتی بیفتد».  همان طور که نویسنده نامه شرح می­دهد: «این ها مسائلی است که که باید شخصاً دید و مراتب ذلت و فلاکت آن­ها را فهمید زیرا قلم هر نویسنده ماهری هم از تجسم آن اوضاع دلخراش عاجز است».

در هر صورت پس از تحمل این همه مشقات زراعت را درو کرده و خرمن می کند.  دو جریب زمین در اماکن خوب که دچار بی آبی نشود به طور متوسط سی و پنج الی سی و شش خروار شالی محصول می دهد. هشت خروار از قرار جریب چهار خروار ارباب سهم می برد شش خروار هم که به آبدنگچی محل فروخته بود به هر نحوی باشد پس از وضع مالیات بر می دارد. در صورتی که ما تصور کنیم این دو جریب زمین سی و شش خروار محصول شالی داد پس از آنکه دو قلم فوق کم شد بیست و دو خروار می ماند و این همان اندازه ای است که ارباب برای دو خروار شالی و یک گاو مردنی پیش خرید کرده است در این حال حساب ارباب با رعیت تصفیه می شود.  و حال انکه بدبختی بزرگ در اینجاست که که بیست و دو خروار شالی در عوض شانزده الی هجده خروار محسوب می شود و باز زارع بیچاره شش خروار شالی زمین خالی دارد و آن خروار به نرخ روز لااقل (۶ ضرب در ۵) سی تومان می شود و باید برود نزد ملای محل سند بنویسد و اقلاً تومانی سه قرآن تنزیل بدهد. واضح است که سال بعد هم همین طرز و رویه جاری است و بالاخره یک زارع پس از آنکه تمام سال گرسنگی خورده و خودش و زن و بچه اش لخت بوده اند پس از پنجسال توقف در یک قریه چهارصد تومان به صاحب ملک مقروض می شود و در صورتی که یک دنیار از این قروض را نگرفته است و این اسناد همان قباله رقیت و بندگی است که رعیت بیچاره به دست ارباب می دهد یعنی سبب می شود که آن بیچاره به زمین میخ کوب شده هرگونه ظلم و تعدی ارباب را تحمل کند و آنقدر جان بکند زحمت بکشد با میکروب مهلک مالاریا بجنگد یا بالاخره مغلوب شده خود و زن و بچه اش در چنگال مرگ دچار شوند و یا آنکه شبانه به طور مخفی دست زن و بچه اش را گرفته از ده فرار کند به سمت شهرها بیاید و خیل گدایان را تشکیل دهد. زیرا «خود نویسنده که سال هاست در مازندران زندگی می­کنم کراراً دیدم که زارع بدبخت بعد از آنکه شش ماه با تمام پیش آمدها جنگید و شب نخوابید و روز تا کمر غرق گل و لای شد و زن و بچه اش هم وجین کردند و هم درو نمودند همان شبی که خرمنش تمام شده و قاعدتاً باید نتایج زحمات خود را بردارد در نتیجه جریان فوق شام همان شب نداشته و آن غرمای بی انصاف به اندازه یک شام شب هم برایش باقی نگذاشته بودند».

حال به پرسش خودمان بازگردیم. چه کسی پل ورسک را ساخت. منابع رسمی از قبیل «پیشرفت­های ایران در دوره پهلوی» سعید نفیسی آن را به رضا شاه کبیر نسبت می­دهند. ولی مگر رضا شاه مهندس بود؟ به سراغ پژوهش های مرسوم تاریخی که می رویم باز صحبت از شرکت دانمارکی است که با دستمزدی بسیار خوب، پس از ناکامی چند شرکت خارجی دیگر در این راه، موفق به ساختن پل شده است. ولی باز همچنان برای ما این سوال باقی است که «پل ورسک را چه کسی ساخت». زیرا بدیهی است که ساختن این پل نمی تواند کار یک نفر باشد. و اصولاً ساختن جاده و راه و پل به شدت کارگربر است. به راستی در جامعه ای که هنوز در آن بازار کار ملی شکل نگرفته بود، نیروی کار فراوانی که برای پروژه­هایی از قبیل ساخت پل ورسک چگونه تأمین می­شد؟ اسناد رسمی هم تنها اطلاعاتی که به ما می دهند این است که کارگران این پروژه روستاییان مازندران بوده اند. دوباره به همان مکتوب روزنامه پیکار باز می گردیم. می دانیم که در جوامع سنتی از قبیل جامعه ارباب-رعیتی مازندران در دهه ۱۳۱۰ برخلاف جوامع جدید نه فرد که خانواده واحد تولید و مصرف بوده است. اینجاست که ما میتوانیم ردپای سازندگان پل ورسک را پیدا کنیم: کارگران گرسنه مازندران. درست است که هنوز اصلاحات ارضی فرا نرسیده بود و نیروی کار «آزاد» نشده بود، اما گرسنگی و بالا گرفتن بدهی های زارعین به ملاکان باعث می شد که نیمی از نیروی کار خانوارها به هنگام عملیات زراعی و تقریبا تمام اعضای مرد خانواده در فصل های غیر زراعی به امید یافتن کار مزدی به سراغ این پروژه­های عمرانی بروند.

بنابراین دست کم در دورۀ معاصر مشکل نگاشتن تاریخ مردم در کمبود منابع نیست بلکه در نحوه مواجهه با این منابع است. برای مثال خود همین روزنامه پیکار. کافی است که به مقدمه ای که برای بازنشر این روزناه نوشته شده است، نگاهی گذرا داشته باشید. نویسنده مقدمه چنان سرگرم یافتن ریشه های توطئه علیه مام میهن و نکوهش دایی یوسف و همسایه شمالی است که خود فراموش می کند چه گنجی را دسترس همگان قرار داده­است، گنجی که مقدمه کتاب همچون ماری بر گرد آن نشسته و مانع از نزدیک شدن محققان به آن می شود. درست است که چه بسا گزارش منابعی از قبیل پیکار آمیخته با حب و بغض و ایدئولوژی باشند، ولی به هر حال مگر می شود منبعی بی طرف پیدا کرد و از طرف دیگر نباید فراموش کنیم صدای مردمان فردوست را چنین منابعی است که منعکس می کنند و اهمیت این منابع درست در همین نکته است. همان­طور که همه می دانیم تا قبل از اصلاحات ارضی ایران جامعه­ای روستایی بود و با آنکه روستاییان اکثریت جمعیت کشور را تشکیل داده بودند، «مسئله ارضی» در ایران به محاق رفته بود و جز گروه­های رادیکال آن زمان کسی در فکر تغییر مناسبات ارضی نبود. بنابراین برای نگارش تاریخ مردم باید به فکر رستگار کردن منابع از جهان بتواره مورخان سیاسی باشیم.  و گرنه برای نکوهش دایی یوسف احتیاجی نیست این همه راه دور برویم.

 محمدجواد عبدالهی دانش آموخته دکتری تاریخ ، دانشگاه تهران