وبگاه تاریخ مردم

جمعه, ۷ اردیبهشت , ۱۳۹۷
English
فارسی

تاریخ فرهنگی

خانه » تاریخ فرهنگی » تاریخ فرهنگی

گفتگو با باقر صدری نیا استادگروه ادبیات فارسی دانشگاه تبریز درباره ادبیات دوره انقلاب مشروطه

با وجود اینکه به روزهای انتهایی مرداد ماه نزدیک شده ایم و از سالروز امضای فرمان مشروطیت نیز چندی گذشته، اما  «مردم نامه» کوشید تا از رهگذر این فرصت، در گفتگویی خواندنی با باقر صدری نیا، استاد ادبیات دانشگاه تبریز، از تاثیرات مهم ادبیات مشروطه بر اوضاع اجتماعی آن روزگار بپرسد.
باقر صدری نیا در نزد اهل ادبیات، نامی آشنا است.تمرکز ایشان  بر پژوهشهایی در زمینه ادبیات معاصر و عرفان موجب شده تا همواره مشتاق ارائه دیدگاه هایی نو از ایشان باشیم. ابشان  دارای دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران میباشند و همانطور که خوانندگان  «مردم نامه» خواهند خواند، این گفتگو سرشار از آگاهی هایی سودمند و البته دقیق است.
رضا شاه ملکی

ادبیات مشروطه، موجب نوسازی فکری اجتماع ایرانی شد.

⚫مشروطه جدا از تاثیرات دیگر خود، در راستای رونق ادبیاتی که فهم آن برای عموم آسان باشد، ونیز ساده نویسی نتایج مثبتی داشت. این امر چه تاثیر کلی ای  بر اجتماع ایرانی داشت؟

◾ساده نویسی یکی از فروعات تجدد و نوگرایی ادبی است که مبانی نظری آن به تدریج تحت تأثیر مواجهه با ادبیات اروپا و مقتضیات روزگار از دهۀدوم حکومت ناصرالدین شاه آغاز شد و در دو دهۀ آغازین قرن چهاردهم هجری تکوین یافت و پس از مشروطه به عنوان شیوۀ نگارش متداول تثبیت شد. از این رو باید آن را در متن تجدد‌طلبی عام دهه‌های پایانی قرن سیزدهم و دهه‌های نخستین قرن چهاردهم ارزیابی کرد.والبته می‌دانیم که نوسازی ایران پروژه اصلی بخشی از نخبگان ایرانی در درون و بیرون ساخت قدرت در عصر قاجار بود.

⚫دقیقا از چه زمانی ؟
◾نخستین روشنفکران ایرانی از نیمه دوم حکومت ناصری به بعد از پیگیرترین مدافعان نوسازی ایران بودند.

⚫بازگردیم به سوال نخست، تاثیر کلی این روشنفکران را چگونه ارزیابی میکنید؟
◾آنان مرزهای نوسازی را علاوه بر حوزه‌های اقتصادی، نظامی، اداری ، تا سطوح مختلف فرهنگ، اندیشه ،سیاست، ادبیات و نظام اجتماعی گسترش دادند. این گروه کوچک از روشنفکران ایران، ضمن وقوف بر نقش و سهم شعر و ادب در تجدید سازمان اجتماعی و سامان فکری و سیاسی کشور، صورت و محتوای ادبیات رایج عصر خود را عامل رکود فرهنگی و رخوت اجتماعی و مانع از نوسازی همه جانبۀ کشور می‌دانستند. از این رو با نقد شیوه‌های موروثی و سنت ادبی رایج درصدد نوسازی ادبی برآمدند . ساده نویسی را باید محصول کوشش‌های نظری و عملی آنان تلقی کرد. در نظر این افراد لفظ باید در خدمت بیان معنا قرار می‌گرفت حال آنکه در ادبیات رایج عصر، معنا در هزار توی لفاظی و سجع پردازی و صنعت‌گری کلام گم می‌شد. چنین بود که کسانی از آنان نظیر آخوندزاده، میرزا ملکم خان، میرزا آقا خان کرمانی، طالبوف و مراغه ای با نقادی سنت ادبی عصر کوشیدند تا مقدمات ادبیات نوآیینی را فراهم آورند و ادبیات را به عنوان وسیله‌ای در جهت نوسازی فکری، فرهنگی و سیاسی اجتماعی ایران به کار بگیرند و این جز از طریق تأکید بر سادگی صورت اثر ادبی امکان‌پذیر نبود. ساده نویسی امکان انتقال معنا را تسهیل می‌کرد و از سوء فهم هایی که کاربرد سجع و صنعت موجب آن می شد جلوگیری به عمل می‌آورد و سرانجام به نوسازی جامعه یاری می رساند.

⚫حال برای ما این پرسش مطرح میشود که به جز تلاش‌های نظری و عملی نخستین روشنفکران، آیا عوامل دیگری نیز در مورد رواج ساده نویسی مؤثر بود؟
◾بله قطعا. در اینجا فقط به دو عامل به صورت گذرا اشاره میکنم.

۱-ترجمه آثار فرهنگی به زبان فارسی. با رواج ترجمۀآثار علمی و ادبی اروپا به ویژه پس از تأسیس دارالفنون، ایرانیان باسواد با طرز نگارش متفاوتی مواجه شدند. چون این آثار در اصل به نثری ساده و دور از تکلف نوشته شده بود، این سادگی خواه ناخواه در ترجمه نیز منعکس می‌شد و در تحول نثر فارسی و ساده‌نویسی تأثیر می‌گذاشت.

۲-پیدایش و رواج روزنامه نیزدر رویکرد ایرانیان به ساده نویسی تأثیر‌گذار بود. انتشار روزنامه نیز از جمله پیامدهای آشنایی ایرانیان با سنت روزنامه‌نگاری اروپا و به ویژه انگلیس بود. کاغذ اخبار به عنوان نخستین روزنامه ایرانی حتی در نام هم تحت تأثیر نمونه‌های اروپایی نشر یافته بود. چون مخاطب روزنامه عموم مردم بود خواه ناخواه زبان ساده و به دور از تصنع و پیچیدگی های اذبی را می طلبید. گردانندگان روزنامه ها از عصر ناصری به تدریج به این مهم پی بردند و اندک اندک روند ساده نویسی در روزنامه‌ها آغاز شد و دوام یافت و سرانجام تثبیت شد.

⚫شما بر روی موضوع  «انعکاس اندیشه  ملیت در ادبیات مشروطه» کار کرده اید. مهمترین مضامین طرح شده در این راستا کدامند؟
◾ورود به این حیطه در این مجال دشوار است. بحث تفصیلی و مجال فراخی می‌طلبد. برای آنکه پرسش شما را بی پاسخ نگذارم به اجمال به چند نکته اشاره می‌کنم.

الف: هرچند در ادوار گذشتۀایران گونه‌ای از دلبستگی میهنی در میان مردم بی‌سابقه نبود و تصوری از یک میهن مشترک در میان نخبگان ایرانی کم و بیش وجود داشت. به ویژه از عهد صفویه به بعد تلقی ایران به مثابه وطن ابعاد روشنتری یافته بود،  چنان که انعکاس آن را در آثار شاعران آن عهد مخصوصا کسانی که مدتی از زندگی خود را به عنوان مهاجر در هند گذرانده بودند به وضوح می‌توان دید، با این حال ناسیونالیسم پدیده نوظهوری بود که از حدود نیم قرن پیش از جنبش مشروطه‌خواهی به تدریج به ایران راه یافت و پاره‌ای از مبانی و جوانب آن در آثار کسانی مانند آخوندزاده و میرزا آقا خان کرمانی و دیگران تفصیل یافت و با دگرگونی‌هایی که تحت تأثیر افکار و آرای میرزا ملکم خان، مستشارالدوله تبریزی، سید جمال الدین اسدآبادی، میرزا عبدالرحیم طالبوف در آن پدید آمد، بنیاد ایدئولوژی عصر مشروطه را شکل داد.

می‌توان گفت در آغاز دو نوع گرایش ناسیونالیستی در ایران پدید آمد. گرایش نخست را می‌توان ناسیونالیسم باستان‌گرا با تمایلات نژادی و با رویکرد ضد مذهبی دانست که میرزا فتحعلی آخوندزاده و میرزا آقاخان کرمانی البته در سال‌های نخست اقامت در استانبول آن را نمایندگی می‌کردند.

از گرایش دوم می‌توان به عنوان ناسیونالیسم آزادی‌خواه تعبیر کرد که در عین تأکید بر هویت ملی و افتخارات میهنی صیغه دموکراتیک آن شاخص‌تر و فاقد رویکرد نژادی و ضد دینی بود. ملکم خان، مستشارالدوله و طالبوف را می‌توان نمایندگان این نوع ناسیونالیسم به شمار آورد. به گمان من کوشش‌های سید جمال‌الدین اسدآبادی موجب نزدیکی این دو گرایش به یکدیگر در آستانه جنبش مشروطه‌خواهی شد و به تدریج صبغه نژادی و ضد دینی گرایش نخست تعدیل یافت و عملا در گرایش دوم ادغام گردید و ایدئولوژی مشروطه را سامان داد. بعدها به خصوص از دوران جنگ جهانی اول بود که گرایش ناسیونالیستی رادیکال و نژادگرا بار دیگر سر برآورد و دو گرایش بار دیگر از هم فاصله گرفتند ورو در روی هم ایستادندکه خود حکایت دیگری دارد.

به هر روی من در آن سال‌ها –بیست سال پیش- که در پی مطالعه شکل گیری اندیشه ملیت در ایران و بازتاب آن در ادبیات مشروطه بودم از جمله به چنین مباحثی به تفصیل پرداخته بودم و پس از تبیین ابعاد ناسیونالیسم و بیان تفاوت آن با وطن‌دوستی ادوار گذشته، درباره نحوه و مجاری راهیابی آن به ایران، گرایش‌های گوناگون ناسیونالیستی و انعکاس آن در شعر نه تن از شاعران عصر مشروطه بحث کرده بودم. این نه تن عبارت بودند از ادیب الممالک فراهانی، عشقی، ایرج میرزا، عارف قوینی، سید اشرف‌الدین، فرخی یزدی، بهار، دهخدا، لاهوتی.

⚫چه پیش زمینه ی ذهنی شما را به این سمت سوق داد؟
◾در واقع من پیش از پرداختن به مقوله ناسیونالیسم و ادبیات مشروطه، سعی کرده بودم تحت عناوینی مانند شکل‌گیری تدریجی هویت ایرانی در دوران پیش از اسلام. بحران  در هویت ایرانی، و بازیابی هویت در عصر صفوی، تحول تاریخی هویت ایرانی را نشان دهم و پس از آن در باب ناسیونالیسم، ارتقای تدریجی مردم ایران از سطح رعیت به ملت و بازتاب ناسونالیسم در ادبیات مشروطه بحث کنم.

⚫آیا پر رنگ شدن اندیشه ملیت در ادبیات مشروطه به معنای گسستن از باورهای مذهبی نیز بوده؟ زیرا گاه میبینیم ادبیات مشروطه به ناسیونالیسم افراطی نیز نزدیک میشد. در این صورت مواجهه عموم و اجتماع  با این مفاهیم چگونه بود؟
◾چنانکه درپاسخ سؤال قبل اشاره کردم گونه ای ازناسیونالیسم رادیکال درآغاز منادی ومبلغ گسست ازمعتقدات وسنت های دینی بود . بی تردید این ناسیونالیسم درشرایط آن روز نمی توانست نه فقط از سوی توده های مردم بلکه حتی ازجانب نخبگان نیزپذیرفته شود.درعمل نیز همین اتفاق افتاد.برخلاف تصور آخوند زاده که گمان می برد سه مکتوب کمال الدولۀ اودرصورت انتشار دنیای شرق را متحول خواهد ساخت، و باهمۀ تلاشی که تاپایان عمر برای نشر آن به کار برد، اما نهایتا  توفیقی حاصل نکرد. تا جایی که حتی ازجانب دوستان نزدیک هم فکرش نیز مورداستقبال چندانی قرار نگرفت.درمقابل گرایش دیگر ناسیونالیستی که درعین تأکید به حکومت عرفی وافتخارات اساطیری وتاریخی، حریم دین را محترم می شمرد و دوران باستان را درتقابل با عصرپس ازاسلام قرار نمی دادبامقبولیت مردمی مواجه شد.
⚫برای نمونه کدام اثر را میتوانید ذکرکنید؟
◾بنا به نوشتۀ احمد کسروی، آثار طالبوف علیرغم تحریم برخی ازحامیان استبداد، درمیان مردم دست به دست می گشت وخوانده می شدو تاآنجاتأثیر گذار بود که کسروی انتشار آثار او ونیز سیاحتنامۀ زین العابدین مراغه ای را ازعوامل بیداری ایرانیان وخیزش مردم درعصر مشروطه می داند.

⚫آیا مضامین ملی که در ادبیات مشروطه پدیدار میشوند، حاصل بازسازی مفاهیمی هستند که از پیش به صورت خاموش و به نامهایی دیگر  در اندیشه های اجتماع ایرانی حضور داشته اند و یا صرفا حاصل نوجویی عصر مشروطه، ورود اندیشه های غربی، و گسستن از ادبیات  کهن ایرانند؟

◾مفاهیم واصیلاحاتی جدیدی که درادبیات عصر  مشروطه به کاررفته گونه گون است. برخی ازآن ها نظیر “ملت “بامقداری تفاوت معنایی درفرهنگ گذشته معمول بود ،بعضی دیگر بامعادل گزینی مناسب می توانست بیش وکم بومی تلقی شود به عنوان مثال نهاد “پارلمان”درگذشته تاریخی ما وجود نداشت اماباقرار دادن نام”مجلس شورای ملی ” به جای آن وباتأکید بر پیشینۀ دعوت به شورا ومشورت درقرآن کریم ومتون دینی، می توانست به مثابۀ یک نهاد بومی تلقی شود وموردپذیرش قرار گیرد.
غالب این مفاهیم قابلیت اطباق بافرهنگ بومی را داشت، هرچند این بومی سازی مفاهیم درمواردی به تقلیل وگاهی احیانا به تحریف ابعاد معنایی آن ها می انجامید . به نظر می رسد گریزی جزبومی سازی این مفاهیم هرچند باتقلیل ابعادمعنایی آن ها درشرایط آن روز ایران نبود.

⚫ آیا راهیابی این مفاهیم ومصطلحات جدید  لزوما منجر به گسست فکری وفرهنگی میشد؟
◾خیر، چه بسا در مواردی موجبات باروری وغنای فرهنگی را فراهم می آورد،البته نوع مواجهه ،فهم وهضم وتطبیق آن هابافرهنگ بومی اهمیت داشت. انچه اتفاق افتاد درمواردی حکایت ازفهم نادرست وتحریف ابعاد مفهومی آن ها دارد که نیازمند تامل بازکاوی وباز اندیشی است.

⚫عموما ادبیات را آیینه اجتماع میدانند. جامعه ایرانی عصر قاجار نیز معمولا اسیر خرافات ، و درگیر سنتهای قوی اما بی اعتبار ارزیابی میشود. رویکرد انتقادی ادیبان، شاعران، روشنفکران و روزنامه نگارانی چون چون ملکم خان، طالب اوف، مراغه ای،آخوندزاده، میرزا حبیب اصفهانی و… بر این باورها و حتی نقد آنها بر  متون ادبی کهن  تا چه  حد در میان توده تاثیر گذار بود؟

◾بی گمان نقدباورها وسنت های رایج ازسوی روشنفکران وشاعران عهد مشروطه نمی توانست درمردم وجامعه بی تأثیر باشد اما حدود دقیق این تأثیر به آسانی قابل ارزیابی نیست . تاآنجا که به حوزۀ ادبیات مربوط می شودنقدمتون کهن ادبی ازسوی نخستین روشنفکران که درعین حال نخستین نظریه پردازان ادبی نیز محسوب می شدند،بسیار تند وگزنده ودرمواردی اغراق آمیز بود. این نقدها گاهی عمدتا متوجه صورت وفورم اثر ادبی وگاهی معطوف به محتوای آن بود، آن گاه که اینان به نقد درونمایۀ آثارادبی گذشته می پرداختند کلامشان سرشار ازاغراق وافراط بود به عنوان نمونه میرزا آقاخان کرمانی دربخش محذوف نامۀ باستان که درتاریخ بیداری ایرانیان ناظم الاسلام کرمانی نقل است، تقریبا همۀمفاسدفردی واجتماعی ، ازرواج باده وساده تاگداصفتی وبی عاری ورواج ظلم واستبداد را نتیجۀ تعالیم شاعرانی ازقبیل ابونواس ،رودکی ،فرخی، سنایی وسعدی ودیگران می داند و جز فردوسی همۀ شاعران ایرانی را زیر مهمیز انتقادهای بی امان وغیر منصفانۀ خود می گیرد وراه حل پیشنهادی اوبرای خروج ازاین ورطه پیروی ازشاعران فرنگستان است .

⚫آیا این کوششها  منشاء تحولاتی در افکار طبقات فرودست اجتماع نیز میشدند؟
◾به هرحال آنچه که این ناقدان درزمینۀ فورم ومحتوای اثر ادبی مطرح می کردندمبتنی بردواصل بود. ازحیث فورم وصورت آنان به سادگی اثر ادبی وعاری بودن آن ازسجع وصنعت وقابل فهم بودن برای طیف وسیعی ازمردم تأکیدداشتند وازجهت محتوا به سودمندی اثر درجهت تنویر افکار وتزکیۀ اخلاق مردم وجامعه ، برانگیختن روح میهن پرستی وشهامت ودلیری وفداکاری درراه اعتلای کشور اصرار می ورزیدند. این نظریۀ درمجموع ازسوی اصحاب قلم وشعر وادب مورد پذیرش قرارگرفت ومدتی بعد ادبیات عصر مشروطه براساس همین نظریۀ ادبی به سامان رسید.


تحلیلِ شخصیت «انسان متعصب و جزم‌اندیش»

انسان متعصب و جزم‌اندیش در درون به یقین مطلق رسیده است. روح او شکّ یا عذاب جستجوی حقیقت را نمی‌شناسد و اساساً برنمی‌تابد. او مالک حقیقت آماده و حاضر است. یا بهتر است بگوئید: بر این باور است که حقیقتِ مطلقِ مقدسِ متعالی، منحصراً در تملک او است و در شگفت است که چرا دیگران بالفور از باورها و ادیان خود دست نمی‌کشند و به آیین و باور وی گردن نمی‌نهند؟!

انسان متعصب نمی‌تواند دریابد چگونه ممکن است در دنیا، دین دیگری غیر از دین یا مذهب او هم وجود داشته باشد! نزدِ او تنها دین او صحیح است و مابقی، جملگی گمراهی‌ اندر گمراهی‌اند. این باوری بود که اتباع مذهب کاتولیکِ پیرو پاپ در رُم قرن‌ها بدان پایبند و مؤمن بودند. بر همین اساس تلاش می‌کردند دَمار از روزگار پروتستان‌ها برآرند و ریشه آنان را از خاک اروپا برکَنَند.

وقتی تعصب به منتها درجه خود برسد، انسان متعصب و جزم‌اندیش، آماده کشتن «خود» یا «دیگران» می‌شود، خود یا دیگری برای او تفاوتی نمی‌کند. ازنظر او جامعه فاسد شده است و در«جاهلیت» می‌زیَد؛ به همین خاطر خود را از یک چنین جامعه‌ای کنار می‌کشد و از آن فاصله می‌گیرد. کاری که جماعت «تکفیر و هجرت» در مصر کردند و به غارها و صحرای صعید پناه بردند.[یا کاری که خوارج در تاریخ اسلام انجام دادند.] برای انسان متعصب و جزم‌اندیش زندگی در این‌چنین اجتماعی و ازدواج و تعامل در آن حرام است!

این‌گونه «مؤمنی» برای آن‌که از پاکی و طهارت خود محافظت کند نبایستی نفس خود را با چنان اجتماعی آلوده سازد. اجتماعی که ازنظر او مرتدّ شده و اینک در جاهلیّت به سر می‌برد! در این مرحله «افراط» به اوج خود می‌رسد، چراکه منتهی و منجر به تکفیر همه‌ی جامعه می‌شود.

 

منبع: بن‌بست تاریخی؛ هاشم صالح، ص۱۱۵ به نقل از برنو ایتیان در:

Bruno Etienne: Les Combattants  Suicidaires: Suivi de: Les amants de l’Apocalypse. L’aube,Paris, 2005.

ـــــــ برگردان: سیدجلال محمودی


یادگارنویسی در مقام سندی کمتردیده در تاریخ معماری

 

در تاریخ‌نگاری فرهنگی که یکی از دغدغه‌هایش شناخت موضوعات از نگاه مردم عادی است، اسناد غیررسمی و به‌ویژه اسناد شخصی، مثل نامه‌نگاری‌ها و یادداشت‌های روزانه و سفرنامه‌ها، مهم شمرده می‌شود. در حوزۀ تاریخ معماری نیز این اسناد اغلب اطلاعاتی ناب از زندگی روزمرۀ درونِ بناها (خواه بناهای عمومیِ شهری، و خواه فضاهای خصوصی مثل خانه‌ها) به دست می‌دهد. اما دسترسی ما به این نوع منابع چه‌قدر است؟ بیشترین متون غیررسمی به‌جا مانده سفرنامه‌های ایران است. در اینها گرچه اطلاعات ارزشمند بی‌شماری در توصیف بناها و شهرهای ایران آمده، اغلب بازتاب نگاهی غیرایرانی به جهان ایرانی است. حتی گفته می‌شود برخی از جهانگردان اروپایی در سفرشان به شرق آن چیزهایی را دیده‌اند و ثبت کرده‌اند که براساس خوانده‌ها و تصورات قبلی‌ انتظار داشته‌اند ببینند.[۱]

جدای از سفرنامه‌ها، حجم اسناد شخصی‌ به‌جا مانده از سده‌های گذشتۀ ایران (مثل یادداشت‌نویسی روزانه یا نامه‌نگاری) چندان زیاد نیست. این علل گوناگونی می‌تواند داشته باشد. شاید گذشتگان ما اتفاقات و فعالیت‌های روزمرۀ زندگی‌شان را آن‌قدر مهم نمی‌دانستند که ثبت کنند، یا حتی اگر علاقه‌ای هم به این کار داشته‌اند به دلیل ارزش کاغذ هر چیزی را در خور ثبت و ضبط ندیده‌اند. به‌علاوه، از همان بخش ثبت‌شده هم بسیاری به‌درستی نگهداری نشده و به‌مرور از بین رفته است؛ بخشی به علت جنگ‌ها و برخی به این علت که وارثان حفظ این مکتوبات را (مثلاً نامه‌نگاری‌های اجدادشان را) بی‌فایده ‌شمرده‌اند.

با همۀ این اوصاف پیداست اگر سندی از زندگی روزمرۀ مردمان به دستمان برسد تا چه حد مغتنم است. یادگاری‌های دیوار بناها از این دست اسناد است. دیوارها صفحاتی فراخ و رایگان و پربیننده بوده است، و برای مردمی که می‌خواسته‌اند به نحوی نامی از آنان به آیندگان برسد، چه از این بهتر؟ گرچه انگیزۀ این نوشتارها اغلب مشترک (ثبت نام و یادی از خود) است، محتوای آنها گوناگون است، و از همین رو این نوع دیوارنوشت‌ها می‌تواند برای پژوهشگران رشته‌های مختلفی چون تاریخ ادبیات، مطالعات دینی، حوزۀ علوم اجتماعی و البته مطالعات تاریخ معماری قابل بررسی باشد. در یک دسته‌بندی کلی، یادگارهاری‌های ابنیه را می‌توان در چهار دسته گذاشت، که از این میان دستۀ آخر برای پژوهشگران معماری اطلاعات مفید بیشتری دارد:

۱- بیشترین تعداد یادگاری یا دعاست یا در طلب دعا نوشته شده که اکثراً در قالب شعری با نام نویسنده و تاریخ است. ابیات این یادگاری‌ها در بسیاری از بناها تکرار شده است. گاهی این ابیات به خود بنا و سازندگانش نیز اشاره‌ای دارد. مثل این یادگاری بر دیوار مسجد جامع روستای پوده در جنوب اصفهان:

رسیدم بدین منزل چون بهشت
تو هم ای برادر چو اینجا رسی
دعا کردم آن کس که این گل سرشت
بر آن‌کس دعا کن که این خط نوشت

۲- دیگر موضوع رایج در یادگاری‌ها کوتاهی زندگی و ناپایداری دنیا و نصیحت است. این موضوعی است که نه فقط در یادگاری‌ها، که در بسیاری از کتیبه‌ بناها و اشیای درون بنا (مثل سنگاب و سنگ مزار) نیز دیده می‌شود. مثلاً در بقعۀ مؤمنه خاتون نخجوان، به تاریخ ۵۸۲ق، کتیبه‌ای است با این شعر که بعدها با تغییراتی بارها در یادگارنویسی بناها استفاده شده است:

ما بگردیم پس بماند روزگار ما بمیریم این بماند یادگار[۲]

یک نمونه بر دیوار بقعۀ شاهزادگان صفوی در کنار بقعۀ ستی‌فاطمه در اصفهان:

یادگار عبدالصمد والد یوسف غلام‌حاجی محمد ابراهیم

این نوشتم تا بماند یادگاری من نمانم خط بماند روزگار سنه۱۲۳۴[۳]

تصویر ۱٫ یادگاری بر دیوار بقعۀ شاهزادگان صفویه، اصفهان. عکس از محمدصادق اکرامی

 

۳- شکایت از روزگار هم از موضوعات رایج دیوارنوشت‌هاست. گاه در این شکایات نویسنده سرگذشت مختصری از زندگی خود و مصائبی که دیده یا جنگ‌ها و رویدادهای ناگوار روزگارش اشاره می‌کند. این نوع یادگارها می‌تواند تصوری از احوال مردمان دوره به دست دهد. به‌ویژه که بعضی از این افراد ساکن همان بنایی بوده‌اند که بر آن یادگار نوشته‌اند یا به آن آمد و شد داشته‌اند. چند نمونه از این یادگاری‌ها را می‌توان در مجموعه‌ای دید که در دورۀ ظل‌السلطان، و به دستور او، از یادگاری‌های دیوارهای مدرسۀ چهارباغ ثبت و گردآوری شد. از جمله، یادگاریِ مفصلِ یکی از طلاب مدرسۀ چهارباغ اصفهان در دورۀ قاجاریه است که نشان می‌دهد  او به علت فقر و نداشتن هزینه‌های گذران زندگی، نمی‌توانسته ساکنِ دائمی مدرسه باشد. در نتیجه، می‌شود احتمال داد که در این دوره تولیت مدرسۀ چهارباغ به‌درستی کار نمی‌کرده است و طلاب در مشقت بوده‌اند. در این یادگاری به یک دوره گرانی و قحط‌سالی در اصفهان نیز اشاره شده که مربوط به زمان میرزا فتحعلی‌خان صاحب دیوان (۱۲۸۶- ۱۲۸۸ق) است:

قصۀ حال خود کنم انشا      گرچه بیرون ز حد امکان است

سالی از تقدیر حضرت یزدان با حال پریشان از سمیرم در عهد حکومت صاحب دیوان در شهر اصفهان حفظه الله تعالی عن الحدثان آمدم به قصد تحصیل علوم و قول خود را در مدرسۀ جدیدۀ سلطانیه قرار دادم الفت را از ارقاب و ارحام گسسته و در کنج مدرسۀ چهارباغ نشسته و دل به قادر ذوالجلال و حی متعال بسته و مشغول علوم مرسوسه شدم. چندی در آن مدرسۀ بی‌وسوسه ماندم اگرچه بهایی پربها می‌فرماید:

فرد

کلمه حصلتموهم وسوسه / ایها القوم الذی فی المدرسه

و بعد از چندی به جهت استیصال و عدم تمکن بر دل گاهی در اصفهان و گاهی در سمیرم آمد و شد می‌کردم و هر وقتی مدد معاشی ممکن می‌شد از سمیرم به اصفهان به جهت تحصیل بی‌پایان می‌آمد. چندی از این مقدمه به گذشت که چرخ شعبده باز طرح دیگر ریخت و تخمِ گرانی را در عالم بیخت. اگر بخواهم برخی از گرانی را ذکر کنم نه زبان را یارای تقریر و نه قلم را یارای تحریر است. […]خلق اصفهان این گرانی بیکران را نسبت به صاحب دیوان می‌دادند اگرچه مشیت‌الله بود ولکن اذا اراد الله شیئاً که اسبابه ظاهراً او سبب بود العلم عند الله الواحد القهار. […][۴]

 

۴- اما دستۀ چهارم که از نظر تعداد به پرشماری دیگر موضوعات نیست، بسیار به کار مطالعات تاریخ فرهنگی بناها می‌آید. این یادگاری‌ها در شرح روزی است که نویسنده به بنا آمده و برای  ثبت خاطرۀ آن روز دو سه خطی بر دیوار نوشته است. اینها اغلب مشتمل است بر تاریخ و نام نویسنده و همراهانش و قصد آمدنشان به بنا. ارزش این یادگارها از آن روست که جزئیاتی از کارکرد بنا را در دوره‌ای مشخص نشان می‌دهد. گاهی نیز نویسنده کل فعالیت‌هایی که در آن روز انجام داده‌ تا آخر سر به بنای مذکور برسد را نوشته‌ است. اینها هم نکته‌های جالبی فضای شهر دارد. مثل این یادگاری که باز بر دیوار مدرسۀ چهارباغ بوده و در همان دوره به دستور ظل‌السلطان گردآوری و ثبت شده است و نشان می‌دهد در آن روزگار مردم عادی برای تفرج به مدرسه می‌آمده‌اند:

 

«در روز پنجشنبه هشتم شهر رجب المرجب ۱۲۵۷ قدری دماغ حقیر سوخته بود به جهت تفریح دماغ به اتفاق سرکار میرزا محمدرضا و برادر خود وارد این منزل چون بهشت شدیم و قدری خربوزه گرفته و تناول فرمودیم و حضرات را خواب دربود. کمترین به افسردگی دماغ بدین چند کلمه مصدع اوقات نگرندگان گردیده است. استدعا آنکه حقیر را از دعای خیر فراموش نکنند والسلام.»[۵]

 

 

نکتۀ مهم آن است که یادگاری‌ها اغلب نوشته‌های پردوامی نیست. خیلی از آنها به علت اختلاف عقیدۀ خوانندگان بعدی، یا برای نوشتن یادگاری نو، یا به‌مرور به علت نامرغوبی مرکب یا حتی در روند مرمت‌های معاصر از بین رفته است. بنا بر این، دیوارنوشت‌های بناها روز به روز در معرض نابودی است و آنچه هنوز بر دیوار بناهای تاریخی باقی مانده بسیار مغتنم است. خوب است پژوهشگران علاقه‌مند به‌خصوص در حوزۀ تاریخ معماری زودتر به ثبت و مستندنگاری این اسناد کمتردیده بپردازند.

 

[۱] برک، تاریخ فرهنگی چیست؟، ص۹۹.

[۲]  O’kane, The Appearance of Persian on Islamic Art, p. 33.

[۳] محمدصادق اکرامی، «یادگاری‌ها در بقعۀ شاهزادگان صفوی»، پژوهش منتشرنشده.

[۴] محمدباقر، «یادگاری‌ها»، در ماهنامۀ وحید، ش۸۴ (آذر ۱۳۴۹)، ص۱۴۸۹- ۱۴۹۰.

[۵] محمدباقر، «یادگاری‌ها»، در ماهنامۀ وحید، ش۸۱ (شهریور ۱۳۴۹)، ص۱۰۹۸.

نویسنده: نازنین شهیدی مارنانی


  بسمه ­تعالی

امروز شنبه مورّخ ۲۵/۱۰/۱۳۹۵ از رساله­ی دکتری بنده با عنوان تکوین و تحوّل علوم تجربی در تمدّن مسلمانان از آغاز تا نیمه­ی سده­ی چهارم هجری با راهنمایی، مشاوره و داوری اساتید بزرگور حجّه الاسلام و المسلمین دکتر رسول جعفریان، دکتر محمّدباقر وثوقی، دکتر ایرج نیک­سرشت، دکتر سیّد احمدرضا خضری، دکتر احمد بادکوبه و حجّه الاسلام و المسلمین دکتر محسن الویری در گروه تاریخ دانشکده ادبیّات و علوم انسانی دانشگاه تهران دفاع شد. مدّعای نگارنده در این رساله این است که تکوین و تحوّل علوم تجربی در تمدّن مسلمانان طیّ چهار سده­ی نخست هجری با بحران­هایی همراه بوده که جهان­بینی­ها را نیز دگرگون کرده است؛ ولی با وجود این، به انقلاب علمی منجر نشده است. سیطره یافتن الگوهای وارداتی، به­ویژه نظام فکری و فلسفی ارسطویی، بر علم دوره­ی اسلامی یکی از عوامل اساسی در عدم ظهور انقلاب علمی و پیدایش الگویی نوین برای علم­ورزی در این تمدّن نوظهور بود. البتّه هرچند در طول این چهار سده ما شاهد هیچ­گونه پارادایم یا الگوی حاکمی نیستیم، ولی وجود جریان­ها و مکاتب فکری رقیب کاملاً گویای چگونگی ظهور مرحله­ی بحران در تمدّن مسلمانان است. به اعتقاد نگارنده، در صورت راهیابی دو جریان از میان جریان­های اصلی شکل دهنده به علم دوره­ی اسلامی از حاشیه به متن مسلّماً علم دوره­ی اسلامی به گونه­ای دیگر رقم می­خورد؛ این دو جریان که حضوری حاشیه­ای در جامعه­ی مسلمانان داشتند، عبارت بودند از شکّاکان و صاحبان فنّ. در ضمن، در صورت غلبه­ی مکتب اصحاب تجربه بر مکتب اصحاب قیاس در پزشکی، ادامه یافتن کار اصحاب مذهب ممتحن در ستاره­شناسی، غلبه­ی نگرش ریاضی بر طبیعی در تبیین منطقی و بالأخره غلبه­ی فلاسفه­ی محض قائل به جدایی فلسفه از شریعت بر فلاسفه­ی طبیعی در جهان­شناسی مسلّماً وقوع انقلاب علمی در تمدّن مسلمانان در همان سده­های نخستین اسلامی دور از انتظار نبود. ولی به­هرحال، در واقعیّت عکس اینها رخ داد. البتّه حتّی در صورت رخ­دادن اینها و ظهور انقلاب علمی هم آنچه پس از آن لازم بود، مدرسی­شدن علم تولیدی در نظامی مدرسی بود؛ حال آنکه متون علمی و فلسفی در نظام آموزشی مسلمانان همگی به حاشیه رانده شدند، و متون فقهی و حدیثی در متن جای گرفتند.

در میان این جریان­های فکری، فلاسفه بیش از دیگران در تعیین حدود و ثغور علم، روش علم­ورزی، طبقه­بندی علوم و چگونگی کسب معرفت و شناخت نسبت به جهان هستی نقش داشتند. یکی از مهم­ترین نزاع­های فکری میان این فلاسفه­ی مسلمان در سده­های نخستین اسلامی که منجر به ارائه­ی الگوهای جهان­شناختی متفاوتی شد، نزاع میان فلاسفه­ی طبیعی ارسطویی متأثّر از جریان نوافلاطونی از یک سو، و پزشکان فیلسوف­مآب افلاطونی متأثّر از مکتب اسکندریّه از سوی دیگر بود. نزاعی که در نهایت به پیروزی فلاسفه­ی طبیعی و خارج نمودن پزشکان صاحب فنّ از زمره­ی فیلسوفان اهل علم منجر شد. بهره­گیری فلاسفه­ی طبیعی از سلاح منطق و جمع بین آرای حکیمَین- افلاطون و ارسطو- در این پیروزی نهایی نقشی تعیین کننده داشت. ما در اینجا به­عنوان دو شخصیّت بارز این دو جریان علمی در دوران مورد بحث به­ترتیب به کِندی و رازی اشاره می­کنیم.

الف) یعقوب بن اسحاق کِندی

کِندی نخستین محصول مهمّ دوران گذار از کلام به فلسفه بود که با اتّکا به آثار مکتب ارسطویی به خوبی توانست جهان­شناسی نوین و قابل دفاعی در برابر اندیشه­های وارداتی به عالَم اسلام عرضه کند. او فلسفه­ی اولی را اشرف علوم به­شمار می­آورد و علوم مبتنی بر برهان را مفید یقین می­دانست. او با به­کارگیری روش قیاسی برهانی و شماری نظریّه­های غالب در برخی علوم نقش بی­بدیلی در تقدّس­بخشی به آنها ایفا کرد که در خشکاندن ریشه­ی شکّ­گرایی و تجربه­گرایی در این علوم تأثیرگذار بود. نظریّه­ی طبع در منظومه­ی فکری کِندی، به­ویژه در میان علوم طبیعی، از جایگاه خاصّی برخوردار بود. این نظریّه نه­تنها در علوم طبیعی از محوریّت خاصّی برخوردار بود، بلکه حتّی کِندی سعی کرد آن را به علوم تعلیمی هم تسرّی دهد.

ب) محمّد بن زکریّای رازی

رازی دانشمندی با ذهنیّتی واگرا، فیلسوفی متمایل به شکّ فلسفی، متفکّری عقل­گرا، کیمیاگری آزمایشگاهی و پزشکی تجربه­گرا بود. او از نگاه­های همگرایانه­ی غالب و شایع در جوامع علمی بیزار بود و عطشی سیری­ناپذیر در بیان اندیشه­هایی نو داشت. رازی دانشجویان را از تقلید و پذیرش بی­چون­وچرای آرای علمای سَلَف – که از نظر وی سنّت عوام بود- برحذر می­داشت. این رویکرد انتقادی وی نسبت به گذشتگان در بسیاری از آثار برجای مانده­ی وی نسبت به دانشمندانی همچون افلاطون، ارسطو و جالینوس به وضوح قابل مشاهده است. نوک تیز انتقادات او حتّی دامن باورهای دینی رایج متأثّر از تعالیم اسماعیلی را هم گرفت و به فلسفه­ی نبوّت هم راه یافت. او در تبیین فرآیند خلقت به­واسطه­ی چهار قدیم در کنار خداوند، با پیش کشیدن نقش جهل نفس در تمایل به مادّه به نوعی گرایش تجربی خود را با بهره­گیری از مفاهیم پیشینی نشان داد. در واقع، او با بهره­گیری از قُدَمای خمسه توانست میان­پرده­ی جهانِ جز این پنج را به­عنوان نمودار جهانی حادث، تغییرپذیر، فسادپذیر و متّکی به حسّ، تجربه و آزمایش ترسیم کند.

عبدالله فرهی


 

نویسنده: دروتیا کرافولسکی

ترجمه: سیدجلال محمودی

 

زوالِ هویت: «عروسک پشت پرده» اثر صادق هدایت

برپایی حکومت پهلوی در ایران، روح پیش‌رونده به سوی آزادی و ترقی را که از مشروطه تا دهه بیست میلادی در ایران شروع شده بود منکوب کرد. در دوره رضا شاه از نوگرایی جز چیزی سطحی و تکنیکی باقی نماند. این ناسیونالیسم اسطوره‌گرا که برای ایران معاصر ایجاد شد، در زمان رضا شاه و پسرش در تقابل با گذشته اسلامی ایران و علیه نفوذ رجال دین، قرار گرفت. رضا شاه تلاش کرد خود را مانند پادشاهان باستانی ایران بنمایاند و تجربه تاریخی غنی ایران را با سابقه اسلامی‌اش، نادیده بگیرد. درست است که تلاش او در پس همه این اقدامات یکپارچه کردن خودآگاهی ایرانیان بود و نیز توجه دادن به سمت و سوی دنیاگرایی و نوگرایی به نام ناسیونالیسمی که پیوستگی آن تا اعماق تاریخ باستان ایران امتداد می‌یافت؛ امّا شیوه قهری او منجر به چندپارگی این آگاهی و بیداری گردید، گروه‌های بسیاری از ملت، خلاف جهتی که مد نظر او بود، حرکت کردند. استبداد داخلی و افراط در دنباله‌روی از مظاهر زندگی غربی، ایرانی را از عالم سنتی‌اش بر می‌کندند و او را به مغاکی تاریک در جستجوی هویت، می‌افکندند. اگر اقتدار ایران در گذشته باستانی‌اش بود، برای اکنون آن چیزی جز استبداد، ماتریالیسم بدون روح و غُربتی که تقدم نامیده می‌شد، متصور نبود. در این فضا «انسان» غیر از آن‌که موجودی مصرف‌گرا، سرگردان و بدون هدف باشد، نبود.

پیچیده شدن بحران هویت ایرانیان در زمان رضاه شاه محصول نوگرایی افراطی و تقلید ناموجّه بود. این وضعیّت به چنان ورطه‌ای رسید که آثار و نتایج خود را در پژوهش‌ها و کارهای ادبی هم نشان داد. آشکارترین نمونه برای این ادعا قصه کوتاه صادق هدایت با نام «عروسک پشت پرده» است. عروسک مشهور این داستان، رمزی شکلی از غرب وارد شونده است. این عروسک کر و کور و لال است. آدمی می‌تواند او را بخرد و از این بابت اظهار خوشحالی نماید؛ امّا نمی‌تواند با او ارتباط برقرار نماید، چون چنین قابلیّتی ندارد! عروسک یک ویژگی دیگر هم دارد و آن این که نیروی تصرف در آن است و صاحب آن می‌تواند هر گونه خواست در آن به میل خود تصرف نماید. می‌تواند او را بیاورد و در او با اعجاب تمام بنگرد، همان گونه که می‌تواند اگر نخواست او را به گوشه‌ای یا پشت پرده‌ای بیندازد؛ آن گونه که قهرمان قصه‌ی صادق هدایت چنین می‌کند. عروسک را جوانی ایرانی از پاریس خریداری می‌نماید و او را همراه خود به ایران می‌آورد. اگر جای این جوان را با رضاه شاه عوض کنیم اهداف رمزگونه صادق هدایت بر ما نمایان می‌شوند. رضا شاه همان کسی است که غرب را به همین شیوه مشوش داخل ایران کرد. قصه، تلخیصی رمزآلود و متمرکز بر دوره رضاه شاه است. نویسنده آن کسی بر آمده از میان یک بحران هویت چندپاره در جامعه است.

جوانی ایرانی، جدّی و پرنشاط برای یادگیری زبان و فرهنگ فرانسوی راهی آن دیار می شود. این جوان تبدیل به الگویی برای همکلاسهایش در یادگیری و تقلید نظام آموزشی فرانسوی در بالاترین اوج خود، می‌گردد؛ اما علی‌رغم این که به سرعت زبان فرانسه را یاد می‌گیرد، نمی‌تواند دنیای فرهنگی این زبان را بفهمد. به همان ترتیب، نمی‌تواند با جامعه ارتباط برقرار نماید، بنابراین، با کتابها و نوشته‌های خود بدون روابط انسانی یا فرهنگی، تنها می‌ماند. دوران تحصیلش به پایان می‌رسد و قصد رجوع به ایران می‌نماید. یکی از همین روزها، عروسکی در ویترین یکی از مغازها با چشمان برّاق آبی رنگ و خنده‌ای غامض که برایش جذابیت بسیار دارد، وی را محسور خود می‌کند. بیفزاید بدان لباس سبز کم‌رنگی را که بر تن کرده است. شتابان آنرا می‌خرد و همراه خود به ایران می‌آورد. لباس سبز کم‌رنگ، نشانگر امر مهمی است و آن این‌که چنین القاء می‌نماید که اگر یک اروپایی لباس ایرانی به تن کند تا ایرانی شود، کافی است. در این رمز ساده از پوشش سبز کم‌رنگ، صادق هدایت اشاره دارد به عملی خودکارگونه و ساده در موضوع نوگرایی ایران عصر رضا شاه.

در ایران، دخترعموی او که پیش از سفر به فرانسه با او نامزده شده بود، منتظر بازگشت او است. وقتی برمی‌گردد، به خاطر توجه به عروسکی که در اتاقش، پشت پرده مخفی کرده است، به او توجهی نمی‌کند. دیدن عروسک او را مدهوش می‌کند؛ با اعجاب تمام در آن می‌نگرد، دست در گردنش می‌آویزد و می‌بوسدش؛ سپس آن را به مخفیگاهش برمی‌گرداند و پرده را می‌آویزد. دخترعمو از این توجه غیرعادی به عروسک، احساس شوربختی بسیار می‌کند، به این می‌اندیشد برای آن‌که بتواند پسرعموی‌اش را بازگرداند، خود را به شکل این عروسک درآورد که از دیدنش آن‌همه مشعوف می‌گردد. به‌این‌ترتیب، شروع می‌کند به این‌که مانند عروسک لباس بپوشد، چون او حرکت کند و مانند او بخندد؛ با این وضعیت، کار بر جوانکِ مضطرب گران می‌گردد؛ به‌گونه‌ای که تمایز بین دختر عمو و عروسک برایش غیر ممکن می‌شود. در نهایت برای رفع این مشکل جوان تصمیم می‌گیرد خود را از دست عروسک خلاص کند؛ تپانچه‌اش را برمی‌دارد و وارد اتاق می‌گردد و پرده را کنار می‌زند، می‌بیند که عروسک باروی گشاده به او می‌خندد، شلیک می‌کند و تیر به او اصابت می‌کند: او به دخترعموی‌اش شلیک کرد، نه عروسک!([۲])

 

 

[۱] . الدراسات التاریخیّه، العرب و إیران: دراسات فی التاریخ و الأدب من المنظور الأدیولوجی، دوروتیا کرافولسکی، دارالمنتخب العربی، ۱۹۹۳م، بیروت، صص:۲۵۴ – ۲۶۶٫

[۲]. این قصه صادق هدایت به وسیله ابراهیم دسوقی شتا با عنوان: «الأراجوز» ـ که عنوان مبهمی است ـ ضمن مجموعه قصه‌های کوتاه صادق هدایت با نام «قصه‌های از ادبیات فارسی معاصر»، به عربی ترجمه و منتشر شده است، الهیئه المصریه العامه للکتاب، ۱۹۷۵٫